دفتر شعر
۱۲۲ شعر در این دفتر
زین سان که منم به عشق در کیست بگودر محنت ازین گونه کسی زیست بگو
زلفی که همه سال دل و جان برد اوهرگز بوفا سوی کسی ننگرد او
دوشم چه شبی بود ز دل تاب شدهوصل آمده و فراق را آب شده
نا یافته شهرخی ز وصلش ناگاهشد سیم به پیلوار خرج آن ماه
در باغ شدم قصد سوی می کردهجام می لعل را پیاپی کرده
گه تاب سر زلف مشوش میدهگه عشوه این جان ستمکش میده
دلدار کمان دلبری کرد به زهوافکند بگرد مه بر از مشک زره
از بسکه همیکنم بشب ناله و آهبر چرخ سیاهشد ز آهم رخ ماه
جانا تو چنین بجنگ با من زچهگر دوست نئی رواست، دشمن زچه
در لطف به نکته سخن می مانیدر کینه به مهر تیغ زن می مانی
گر دسترسی به سیم و زر داشتمیبا وصل تو دست در کمر داشتمی
ای دل اگرم امان جان بایستیاین آب دو دیده ام نهان بایستی
بر زلف تو از گره نشان بایستیوین چین در ابروت در آن بایستی
در ساخته بر غم من دیگر جایز (آری مگر) ت تعمیه می باشد رای
یک روز به طبع با رهی دم نزنیتا عالمی از عربده بر هم نزنی
باز این دل سرگشته هجران پیمایافتاد به دام عاشقی دیگر جای
بی دیدن من جان جهانم چونی؟بی من، که مباد بی تو جانم ،چونی؟
ما را ندهد سپهر یک جرعه میکو را نبود زود خماری در پی
نه چون رخ تو گلی بود یاسمنینه چون قد تو سرو بود در چمنی
ای بیش ز مه به نیکویی و کم نیوقت است که رحمتی کنی یا هم نی
گر روی چو مه ز من نهانی نکنیوان بوالعجبی ها که تو دانی نکنی
دی وعده خلاف آمد از آن آزردیامروز عتاب و جنگ پیش آوردی
تا چند دل آزاری و رخ برتابیتا چند جفا نمودن و بیتابی
خود از همه کار جور کردن دانیشادی همه، درد دل من دانی