دفتر شعر
۱۲۳ شعر در این دفتر
کس از پاسبانان نه آگاه بودجهانجوی خفته به خرگاه بود
زمین را بخون لعل گون ساختندتو گفتی فلک را نگون ساختند
یکی نامه فرمود اندر زمانبه نزدیک جمهور روشن روان
جهان دیده دهقان چنین کرد یادکه ارژنگ روزی گه بامداد
به پیش اندرون پیر و یل در قفاهمی رفت مانند باد صبا
سپهبد بپیچید بر خویشتنسرم گفت کز خود ببری ز تن
وزآن روی بشنو سخن از سپاهز ارژنگ گردان زرین کلاه
بشد شاد هیتال بر پیل کوسببست و جهان شد بگرد آبنوس
دلاور برون راند آن فیل زودخروشان وجوشان بیامد چه دود
بجنبید لشکر چه دریای چیندمیدند در دم گره بر جبین
تنش بود لرزان دلش بود سستخروشان و جوشان به کردار کوس
جهانجوی شیرافکن آمد ز راهبه دیبا بیاراست آن قلعهگاه
چو خور سر زد از چتر فیروزهرنگسپهبد کمر کینه را بست تنگ
چو دیدند روی سپهدار شیرفکندند تن را ز بالا به زیر
طلایه برآمد سر راه نیوگرفتند برخاست بانگ غریو
چو شیر اندر آمد روان زیر فیلیکی برخروشید چون رود نیل
دگرباره آن ابر آمد پدیدبیاورد هیتال را چون سزید
تو امشب به می شاد با من نشینکه فردا منش بسته آرم برین
فرستادهای را فرستاد و تفتفرستاده آن نامه بگرفت، رفت
چنین پاسخ نامه گردید زودکه جز رزم نبود دگر هیچ سود
سرآینده دهقان چنین یاد کردچو این از ره داد بنیاد کرد
بعاس آن زمان گفت هیتال شاهکه برکش همین شب مر او را به راه
بگاهی که سرزد خور از کوه روسبرآمد ز درگاه آوای کوس
وزین رو چه (آن دید) ارژنگ شاهنمانده کلاه و شکسته سپاه