دفتر شعر
۱۲۳ شعر در این دفتر
سپاهی که از زر توانگر بودبدست از پی کینه اش سر بود
سپهبد چو آن دید آمد به خشمبرو بر بگرداند از کینه چشم
کزین روی ارژنگ آمد به پیشوزین روی هیتال با فیل خویش
به پرسید هیتال کین مرد کیستکزین سان سواری به گیتی نزیست
گرآن زرد پوشی که آید به جنگبباید سرش آورم زیر چنگ
بدو گفت کای زنگی دیو چهربگیری زمن دستبردی بدهر
که از دشت ناگاه برخواست گردبیامد سواری به سازِ نبرد
بد آن زرد پوش آن سیه پوش گفتکه مردی ز مردان نماند نهفت
چو کرد اژدهای شب قیر فامنهان مهره مهر در زیر جام
سپه جمله جنبید از جای خویشندانست بیدل سر از پای خویش
چو صف دو لشکر چنین راست گشتبرآمد یکی گرد از روی دشت
کشیدند صف چار لشکر چنیندوتا از یسار و دو تا از یمین
ببردش کشا(ن) پیش ارژنگ شاهچنان خسته و بسته ز آوردگاه
بیامد به پیش فرانک دلیرسپهدار فرخنده شیر گیر
چو زین باغ طاووس زرین پربرون شد به شام از حد باختر
چنین گفت ارژنگ با نامورکه این جام و آئینه را در نگر
دلیران ببستند ساز نبردبرآمد براین چرخ گردنده گرد
به قلب اندرون شاه در پیش پیلجهان بود گوئی چه دریای نیل
به شنگاوه گفت ای ستمکاره مردبرآرم هم اکنون ز جان تو گرد
چو آمد برآویخت توپال شیربه پیش صف شاه ارژنگ چیر
کزین روی شنگاوه چون پیل مستبزد باز بر دسته گُرز دست
یکی سنگ افکند بر آن سوارفرو داد پشت آن یل نامدار
سپهدار برداشت ز آن ماه کامدرانداخت در حام یاقوت خام
چو آمد به نزدیکی گاه شاهبدو گفت مر پهلوان سپاه