دفتر شعر
۱۲۳ شعر در این دفتر
چو آمد به برج فلک آفتابسرهندی شب درآمد ز خواب
که ناگاه از دشت گردی بخاستکه برشد سر گرد بر چرخ راست
چو خورشید تابان برآرد درفشبرآریم تابان درفش بنفش
شب تیره ای بود مانند قیرنتابنده ماه و نه تابنده شیر
جهان جوی ارژنگ بر بست کوسبه فیل جهان شد ز گرد آبنوس
بگردید بخت از شه کامکاربفرمود تا برکشیدند دار
به شادی نشست از بر تخت عاجفشاندند گوهر دلیران تاج
کنون بشنو از شاه ایران سخنهم از زال رستم گو پیلتن
تهمتن شب تیره راخواب شداز آن نامه اش دل پر از تاب شد
شهنشاه رفتش پذیره به پیشببوسید روی یل پاک کیش
چو رستم برفت از در شاه نوبشد باغ ایران پر از خارخو
ز فولاد نام وی ارهنگ بودخدنگش نهان در دل سنگ بود
کنون ای سرایندهٔ داستانز نُه بیشه آرم سخن در میان
به جمهور گفت ای شه پاکزادپس پشت من زانکه دارد نژاد
دویم منزل ای نامدار سوارچو پیش آید از گردش روزگار
چه روز دگر شد جهان عطرباررسیدند در دامن کوهسار
یکی دشت پیش آمدش ناگهانکه پیدا نبودش کنار و گران
بگفتا که ای شیر شمشیرگیرروانت جوان باد رای تو پیر
شب تیره در بیشه راندند اسپخروشان بکردار آذرگشسب
چه خورشید تابان فروشد به چاهجهان شد بکردار تابنده ماه
بدین منزل هشتم از روزگارچه بینم ایا نامدار سوار
بر آن که یکی قلعه بینی شگرفنگردد کم از بس بلندیش برف
یکی کوه دید آن یل نامورکز افراز او مرغ افکنده پر
به نزدیک شیر آمد آن اهرمنجهان جوی بفراخت گرز کشن