دفتر شعر
۱۲۳ شعر در این دفتر
شنیدم ز گوینده داستانکه در عهد لهراسپ شاه جهان
چنین تا ز که خور برآمد بلندستمکاره ترکان به غارت بدند
چه بانو چنان دید شد سوی کوهرسیدند تا پای کوه آن گروه
جهان گشت روشن چو از آفتابیکی کوه دید آن شه کامیاب
ز بس تیر بر جوشن شاه شیرهمی تیر برتیر شد جایگیر
فرامرز چون دید بر گرد بوربه نزدیک طهماسپ آمد ز دور
شب تیره چون خفت بر تخت زالچنان دید در خواب آن بیهمال
بفرمود ارجاسپ ارهنگ راکه بر باره کین بکش تنگ را
وزین روی ارهنگ ره کرد طیچنین تا بیامد ز جرجان به ری
که از راه شیراز گشتاسپ زودسوی اصفهان راند چون زنده رود
چه گشتاسپ آن دید برگاشت اسپبدو اندر آمد چه آذرگشسپ
ابا مادر و مرد فرزانه شادبه ره بر همی رفت مانند باد
کنون ای سراینده داستانز گفتار دهقان روشن روان
فرانک شد آگه ز جوهر فروشبفرمود در دم به شیران زوش
دلارام روزی بر شاه شدچنین تا به نزدیکی گاه شد
چه از کوه بنمود رخسار مهرفرانک چنین گفت کای خوب چهر
یکی سخت پیمان کنون یاد داربه یزدان کازو یافت گیتی قرار
جهان دیده دهقان چنین کرد یادکه آن نامه زال پاکیزه زاد
دلارام را ماند اندر سراندبر دخت ارژنگ شاه بلند
دگر پور کشواد گودرز رامر آن پیر بارای و باارز را
چه خوابید در دخمه گودرز پیربرآمد خروش از یلان دلیر
که ناگاه ابری برآمد سیاهفرامرز را برد از آوردگاه
چه ارجاسپ آن دید سرکرد بورسرافیل گفتی که دم زد بصور
چه شد ز آشیان فلک باز مهرغراب شب افروخت پر بر سپهر