دفتر شعر
۴۵ شعر در این دفتر
ارزانی عشوه تو هستم صنماتا چون دل خسته به تو بستم صنما
ای محتشمان حضرت آنید شماکز فضل در آفاق نشانید شما
گه نیک به گفتار برافروخت مراگه سخت به کردار جگر سوخت مرا
از درد فراقت ای به لب شکر نابنی روز مرا قرار و نی در شب خواب
ای رأی سفر کرده فغان از رایتخود بی تو چگونه دید بتوان جایت
چون چرخ برافکند ردای زربفتبنشست به صد حیله و برخاست به تفت
با روی تو آبله بسی کوشیدستتا خلعتی از مهر در او پوشیده است
روی تو ز مشک زلف قارون گشته ستزلف تو ز عکس روی میگون گشته است
از عقل نگر تا نبرد نام دلتتا غم نخورد به کام و ناکام دلت
ای دل چو به تو چشم تو بهتر نگردترسم که ترا چو شمع چشمت بخورد
چون است که عشق اول از تن خیزدزو بر دل و تن هزار شیون خیزد
ای معطی دولت ای سرافراز عمیدای صاحب روزگار منصور سعید
یارب تو کنی عید که گرداند عیدبر بوالفرج رونی منصور سعید
با هجر من ضعیف را تاب نماندآرام نماند با من و خواب نماند
مسکین تن بی خواب مرا تاب نماندخواب از بر من به تیر پرتاب نماند
ای جوی فراق در تو پایاب نماندبا موج تو کشتی مرا تاب نماند
بر یاد جمال ملک چشمم به غنوداز لفظ قضا شنو که گوشم چه شنود
چون دیده من به سوی جانان نگردترسان نگرد ز خلق و پنهان نگرد
گفتم که ز خردی دل من نیست پدیداندوه بزرگ تو در او چون گنجید
چون باز به صید یاوه باز تو شودبر تخت سپهر مهره باز تو شود
تا جزع هوات را دلم حرز افتادزو چون تب لرزه بر تنم لرز افتاد
پیوسته مرا دل به هوای تو کشدو اندیشه به یاد دلگشای تو کشد
از هر که دهد پند شنودن بایدبا هر که بود رفق نمودن باید
ای مایه اعتصام خلق ای منصورای معتصم دگر به فریاد و نفور