دفتر شعر
۴۵ شعر در این دفتر
در ظلمت شبهای فراق ای دلبربینی که چگونه می برم عمر به سر
از بهر چرا مرا نداری معذورگر من به دلی دو عشق را سازم سور
گر عاشق دلسوخته بی تدبیرپیغام دهد که از توام نیست گزیر
ز آن عهد پر از نفاقت ای شمع سرورچون آتش شب نمای نزدیک ز دور
شبهای دراز تو به آرام و به نازخوش خفته و خواب با تو گشته دمساز
بادی که درآیی به تنم همچو نفسناری که بسوزی دل خلقی به هوس
ای دل به سفر چرا نبندی مفرشکاندر حضرت عیش نمی باشد خوش
سرمست به کوی دوست بگذشتم دوشبرداشته چون شیفتگان جوش و خروش
آن را که چو ما سرشت باشد از گلبی خارشکی نباشد ای مهر گسل
ای عشق به خویشتن بلا خواسته امآن گاه به آرزو ترا خواسته ام
ای رایت شه گرفته از نام تو نامطبع تو به نظم داده انصاف کلام
تا چون گل لعل گونه بفروخته امچون نیلوفر جامه غم دوخته ام
در عشق چو نار کَفته شد رخسارماز بس که برو سرشک خونین بارم
تا باز ترا به دیده ام زارترمدیدار ترا ز جان خریدارترم
این پند نگاه دار هموار ای تنبرگرد کسی که خصم تو هست متن
برخاسته ام دوش به دبابی منبر توده سیم کرده قلابی من
از گرمی خورشید رخ روشن اورنجورتر است از دل عاشق تن او
ای جود و جمال ملک رام آمده ایگیرنده دست خاص و عام آمده ای
ای بنده دولت تو هر آزادیشاگرد کفایت تو هر استادی
ای دل مخور اندیشه فردا بیشینزدیک مشو به غم ز دوراندیشی
ای خدمت تو بر رهی آمال رهیهم جان رهی تراست هم مال رهی