دفتر شعر
۳۰ شعر در این دفتر
من جاه دوست دارم کآزاده زادهامآزادگان به جان نفروشند جاه را
ذرّه نماید به جنب قدر تو گردونقطره نماید به پیش طبع تو دریا
برخیز و برافروز هلا قبلهٔ زردشتبنشین و برافکن شکم قاقم بر پشت
میِ صافی بیار ای بُت که صافی استجهان از ماه تا آنجا که ماهی است
چرخِ گردان نهاده دارد گوشتا ملک مر ورا چه فرماید
شب سیاه بدان زلفکان تو ماندسپید روز به پاکی رخان تو ماند
گویند صبر کن که ترا صبر بر دهدآری دهد ولیک به عمر دگر دهد
ای امیر شاهزاده خسرو دانش پژوهناپژوهیده سخن را طبع تدبیر آن بود
پریچهره بتی عیار و دلبرنگاری سرو قدّ و ماه منظر
چگونه بلائی که پیوند تونجویی بد است و بجویی بتر
مدیح تا به بر من رسید عریان بودز فرّ و زینت من یافت طیلسان و ازار
تو آن شبرنگ تازی را به میدان چون برانگیزیعدو را زود بنوردی بدان تیغ بلاگستر
من این جا دیر ماندم، خوار گشتمعزیز از ماندن دایم شود خوار
که را رودکی گفته باشد مدیحامام فنون سخن بود ور
زان مرکّب که کالبد از نورلیکن او را روان و جان ازنار
بزلف کژّ ولیکن بقدّ و قامت راستبه تن درست و لیکن بچشمکان بیمار
تو آن ابری که ناساید شب و روزز باریدن چنانچون از کمان تیر
ای کرده چرخ تیغ ترا پاسبان ملکوی کرده جود کفّ ترا پاسبان خویش
نگه کن آب و یخ در آبگینهفروزان هر سه همچون شمع روشن
زان تلخ میی گزین که گرداندنیروش روان تلخ را شیرین
ملک آن یادگار آل داراملک آن قطب دور آل سامان
چشم تو که فتنهٔ جهان خیزد ازولعل تو که آب خضر میریزد ازو
شود خون جگر از دل چکیدهکه آب آتشین آید ز دیده
ملک بی ملکدار باشد، نیور بود پایدار باشد، نی