دفتر شعر
۴۵ شعر در این دفتر
رد صله ی خواجه نه زان بود که کم بودحقا که چنین است خدایا تو گواهی
ای خداوندی که پیر چرخ با چندین چراغخاک پایت را طلبکارست بهر توتیا
رغبت به استخوان کسی کم کند سگشترسد که بو کند به غلط استخوان ما
هرگز نبرد خاطر خوش ره به سوی مااز باده تر نکرد گلویی سبوی ما
خسرو ارباب دانش سرو اهل هنرای به استقلال در ملک سخن مالک رقاب
سرور ارباب همت خسرو اهل هنرای به استقلال در ملک کرم مالک رقاب
ای سیدی که نور سیادت ز روی تورخشد چنان که از تتق صبح آفتاب
ای افصح زمانه فصیحی که عقل کلامروز با تو زبدهٔ ایران کند خطاب
صاحبا شد مدتی تا شاهدان فکرتتاز طلبکاران خود دارند رخ اندر نقاب
خواجه آمد از سفر رفتم به قصد دیدنشخادمان گفتند نزد خواجه کس را بار نیست
وسواسی نظیر تو ای شیخ ساختهباور مکن که در همه شیخ و شاب هست
حسبتالله به سست ای میر با من دوستیچند گرمی های بی موقع دلم را خون کند
گمان برم که مگر سر بر آسمان سودمسرم شبی که بر آن خاک آستان آید
گفتی که پلی بسازی از بهر خدااز بهر خدا نه بلکه از بهر نمود
عزیزی گفت با من دوش کای سلطان سوداگرچرا با این قدر سامان به جنت متهم باشد
میدهند از شوق آن رخساره جان از بهر آنروز و شب خورشید و مه در خانه روشن کردنند
شاید که دیرتر کند از سینهام گذرخواهم که ناوکت همه بر استخوان خورد
ز رویش بر فلک عکسی یست خود کی مثل او باشدنه چون خورشید باشد عکس خورشیدار در آب افتد
نشود شاد دل از وعده وصل تو مگرداند این را که به این وعده وفا نتوان کرد
هزار چشم درفشان و دامنپرورتبارک الله شد طرفه نکته روشن
ای دل هوای نفس کند خانهات خرابای خانومانخراب حذر از افسانهاش
ز فرموده اوستادان پیششبی آمد این بیتم اندر نظر
میر مادر منزل مردم بسی گرمی ولیداری اندر منزل خود مشرب ورای دگر
ای برادر بشنو از من پند اگر فرزانه ایگوشه گیر از خلق و کنج عزلتی کن اختیار