دفتر شعر
۴۵ شعر در این دفتر
خداوند کریمان باز خواهدعطای خود ز مخلص زادهٔ خویش
عالم به غیب اگر نیست چون هر که را قرین شدنشنیده زونویسد هرچش گذشت در دل
ای آن که ز ناله میکنی منعزنهار مده دگر ملالم
خداوند آگهی کایم به خدمتاز آن آیم که آن دیدار بینم
کارم چنان نبسته که روز وصال یارباور کنم که دیده بر او باز کردهام
هر پاره ای فتاده به جایی ز جور یارچو لشگر شکسته دل پاره پاره ام
ای که چرخت ندیده است نظیردر سر چارسوی چار ارکان
گرز آن که دوش از سر غفلت به دقت خوابسویت کشیده ام نه بوجه صواب پای
نظام دین و دینا قره العین رسول اللهکه اندر رای رفعت آفتابی بود و گردونی
ای که هرگز نشود مست کسیاگرش باده تو در جام کنی
شب و روزند انبای زمانهبگویم کز چه معنی گر تو خواهی
ای پسر گر هرزه خند و بی جا باشی چو گلهرکجا هستی قرین آتش سوزان شوی
گرچه مستی می کند از قید غم فارغ تو راچون زحد بگذشت از دیوانگی بدتر شود
اهل دنیا سخت نا اهلند گفتم ترکشانچند دلجویی کنم با خلق و بدخویی کشم
شکل ماه نو بدیدم در میان کهکشانگفتم این تیری بود یارب گذاران از هدف
شرط تأثیر ریاضت طینت پاک است و بسگر نداری درد سر کمکش که نخلت بیبرست
مال دنیا سایه است و اهل دنیا آفتابگر نمی دانی بگویم کز چه معنی ای عزیز
شعله ی شوق تو از پا ننشیند به عبثهردمم غوطه دهد اشک به دریای دگر
وصل بیش از هجر جان سوزد نبینی عندلیبدر خزان خاموش باشد در بهار افغان کند
چو بستم دیده دید از رخنه مژگان نظر رویشچو آن مرغی که از چاک قفس بیند گلستان را
دادهام ایمان به کفر زلف آن ترسابچهوه کزین سودا چه منت ها دگر بر دین نهم