دفتر شعر
۱۶۵ شعر در این دفتر
ای خضر بیابان کلام حکماممتاز ز اهل فضل چون گل زگیا
زلف و رخ یار مبتلا داشت مراهر یک مفتون خویش پنداشت مرا
جانا از رشک می سپارم جان رادرمان این است درد بی درمان را
با دیده بی خون که نه بینم آن راگر رسم بود بدی جگر خواران را
چشم تو که با جهان عتاب است او راپیوسته ز خواب خوش نقاب است او را
ای مردم چشمم چه وبال است تو راعکس همه مردمی چه حال است تو را
از عمر من آن چه کاهد ای حور نسببر عمر تو افزاید و این نیست عجب
دور از رخت ای سرو قد شکر لبصبحم همه شام بود و روزم همه شب
از آتش چهره چون برانداخت نقابشد آب دل سوخته ی پر تب و تاب
این باران ست و برق ظاهر ز سحابیا اشک من و آه من سینه کباب
چشم زین پیش ای بت خورشید جنابراضی بودی که بیندت گاه به خواب
ای شاهد جود از تو در زیر نقابمیمیری اگر نان تو ببینند به خواب
شعری که ازو گرفت نه گردون زیببد گویم هیهات مبادام نصیب
ای شعر تو چون حسن سراپا همه زیباز جان و دل سخنوران برده شیکیب
عیب ست بد اب پاک شوینده عیبصاحب هنری همچو تو گوینده عیب
تا روشن شد دیده ام از رقعه دوستچون غنچه ز خرمی نگنجم در پوشت
فردا که حیات تازه گیرند امواتخورشید پرستان همه یابند نجات
مشک است به گرد نقطه پرگارتوز خوی شبنم نشسته بر رخسارت
گویند کسان جمله چه هشیار و چه مستپیوستن شیشه نیست ممکن چوشکست
چون شیشه شکسته شد بهرحال که هستپیوستن آن به یکدگر ندید دست
هرچند که گویند به من پیوستصد شکر که لطف تو همان است که هست
جز علم و عمل که همدم روز جزاستچون نور مهست عاریت هرچه تراست
حوری که به زعم او چو او نایاب استزیباتر از آفتاب عالم تاب است
آن غنچه که عالمی ازو در تاب استدر گلشن یزد مثل او نایاب است