دفتر شعر
۱۶۵ شعر در این دفتر
در دل دو هزار مدّعا دارم منزان است که پیوسته جفا دارم من
ز آن طره که ینست آن که زو هست ایمنجان و دل و دین باخته بنشست ایمن
از عالم سفله ای پسر هیچ مخواهچون درگذرست از گذر هیچ مخواه
گر دل خواهی ای تن محنت پیشهمگذار دل شکسته بی اندیشه
زین سلسله تابه حال این فرزانهبکری ننشسته بود در کاشانه
بی شمع جمالت ای به حسن افسانهروشن نشود ز آفتابم خانه
چون دل بستم به زلف آن غالیه موبگشود و برم گشود از تندی خو
ای باد صبا واله و شیدا بر توکامی ز ثری تا به ثریا بر تو
ای خانه نه سپهر پرنور از توتا دور فتاده دل رنجور از تو
رحمت آید با همه مغروری توگر شرح دهم قصه مهجوری تو
باشد به مثل گر حاتم طیآن طبع که سرکشست کی گیرد کی
ای دل که ز چاک سینه بگریخته ایوز بهر خلاص حیله انگیخته ای
از من برگشت یار من بی سببیپر کرد ز خون کنار من بی سببی
ای چشم مرا چشم گهربار از پیدارد چشم تو چشم بسیار از پی
رفتی رفتی از دل پر خون رفتیاز غمکده سینه محزون رفتی
در دایره اهل هوس جا کردیکردی چندان که خویش رسوا کردی
ظاهر بینان که دم زنند از یاریزنهار که یار خویششان نشماری
ای خواجه مکن فخر به مال دگریعیب ست توانگری به مال دگری
روزی که برغم چرخ مهمان منیآباد کن کلبه ویران منی
از سینه خیال قد آن سروسهیچون رفت ای اشک زحمت من چه دهی
من کرده ام از هر مژده یی دریاییاو ساخته بزم غیر را مأوایی