دفتر شعر
۱۶۵ شعر در این دفتر
روزی که ز روح بند تن بردارمدانی ز چه باز دیده تر دارم
چون خواهم دل ز دلستان برگیرمروزی دو سه راه امتحان برگیرم
گر بینم یار وگر نبینم میرمهر شیوه که در عشق گزینم میرم
از دوری آفتاب عالم سوزموز تیرگی بخت بلا اندوزم
حال دل از آن بهانه جو می پرسمبد حالی دل از آن نکو می پرسم
بر خاک کف پای تو چون رخ نالمور پیرهنم نگنجم از بس بالم
ای درد و غم تو راحت جان و تنمدانی ز چه شکوه از فراقت نکنم
چون کوه گران نمود اصفاهانمچون کاهی کرد دوری کاشانم
گویم که دری زوصل اگر باز کنمدر پای تو جان فشانی آغاز کنم
دی با کوری کش از خسان می بینموز بد نفسان و واپسان می بینم
ای کوی تو درد و غم فراوان بردیمالقصه که هرچه خواستیم آن بردیم
تا از سر کوی آن صنم دور شدیمناخن زن زخم های ناسور شدیم
ما چشم ز جستجوی درمان پوشیمتا جامه درد دوست در جان پوشیم
در چیدم دوش از خلایق دامنبستم بر هرکه داشتم راه سخن
در دادن دل به زلفت ای عهد شکننبود سر مویی که از جانب من
خورشید من آن جهان به رویش روشنهردم جایی کند چو خورشید وطن
هرچند کیمیاست امروز سخنهستیم هنوز اهل معنی دوسه تن
تا چند به بزم غیر تنها رفتنتنها بر هر بی سر و بی پا رفتن
ای بخت سیاه بخت تدبیری کنوی ناله سینه سوز تاثیری کن
ای اشک بود بر رخت ای رشک ختنیا قطره شبنمی یست بر برگ سمن
بر بالش راحتی نیامد سر منبا پهلویم آشنا نشد بستر من
شوخی که گسسته بود پیمان از منبنشست برم کشیده دامان از من
ای با مهرت سرشته آب و گل منصد شکر که بردی دل غم حاصل من
شیطان نامی که شد غمش قاتل منپابسته او شد دل بی حاصل من