دفتر شعر
۵۷۷ شعر در این دفتر
از بیم جان گویم که دل دارد دلارایی دگرمن جای دیگر در بلا مسکین دلم جایی دگر
خط گرد خال آن لب میگون زیاده تردردم زیاد بود شد اکنون زیاده تر
باز این دل دیوانه را افتاده سودای دگروز ناله در هر کشوری افگنده غوغای دگر
کار ما جز نامرادی نیست دور از وصل یارنامرادانیم ما را با مراد دل چکار
ما شستهایم ز آینهٔ دیده گرد غیرزین نقشخانه جلوهٔ او دیدهایم خیر
چون بمیخانه رسیدی سخن دور گذاردختر رز طلبیدی هوس حور گذار
شب هجرم خوش آمد ناله و فریاد از آن خوشترفغانم هم خوش و آه دل ناشاد از آن خوشتر
شکر خدا که با من بیدل نشست یارمی خورد و بی حجاب بمحفل نشست یار
دلا به گوشه ی آن چشم شرمناک نگرتو پاک آمده یی پاک باش و پاک نگر
خیز ای ندیم و مجمره ی عود برفروزساقی بیا و چهره ی مقصود برفروز
هلاک جانم از آن خط دلکشست هنوزاگر چه سبزه ی سیراب شد خوشست هنوز
خورشید من امروز به شکل دگری بازمی خورده نهان گرم ز ما میگذری باز
مست آمدی کرشمهکنان در قبای ناززینگونه نازنین که تویی هست جای ناز
رخ برفروز و خون دلم را روانه سازآتش بخرمنم زن و مستی بهانه ساز
ما گرفتاریم بر ما ناوک بیداد ریزسوسن و گل در کنار مردم آزاد ریز
چون یار شدی مهر و وفا گم نکنی بازاز ره نروی گوش به مردم نکنی باز
این نخل تازه بین که ندیدست خار کسنگرفته رنگ دامنش از لاله زار کس
دارم از غنچه ی لعل تو خطایی که مپرسلطف و قهری که مگو، ناز و عتابی که مپرس
از جان من حکایت جانان من بپرسغافل چه داند این سخن از جان من بپرس
زین بحر نیلگون دم آبی ندید کسسرها فرود رفت و حبابی ندید کس
آلوده بمی لعل ترا چون نگرد کسطاقت نبود کان لب میگون نگرد کس
هیچ دولت تا ابد باقی نمی ماند بکسدولتی کان هست باقی دولت عشقست و بس
آتشم در جان و در دل حسرت جامست و بسحاصل عمرم همین اندیشهٔ خامست و بس
به بستر افتم و مردن کنم بهانهٔ خویشبدین بهانه مگر آرمش به خانهٔ خویش