دفتر شعر
۵۷۷ شعر در این دفتر
ترک یاری کردی از وصل تو یاران را چه حظدشمن احباب گشتی دوستداران را چه حظ
امشب از آهم مشو گرم و مسوزانم چو شمعساعتی بنشین که در بزم تو مهمانم چو شمع
تا بکی خندیدن و دل گرمی افزودن چو شمعآب دندان گشتن و آتش زبان بودن چو شمع
میگدازم دیده تا یکروزه موجودم چو شمعمی رسد بر اوج گردون هر نفس دودم چو شمع
مرا که تیره شد از کثرت گناه چراغچه سود آنکه درآرم بپیشگاه چراغ
ای فتنه ی جمالت روی چو ماه یوسفنیرنگ ساز خالت چشم سیاه یوسف
خرم شبی که گردد معشوق یار عاشقمست آید و گذارد سر در کنار عاشق
جانم افگارست و تن بیمار و دل خون از فراقهر نفس دردیست بر درد من افزون از فراق
یارم اگر به مهر کشد یا به کین چه باکمن کشتهٔ ملامت و دردم ازین چه باک
تا کی روم ز کوی تو غمگین و دردناکدر دیده آب گشته و بر رخ نشسته خاک
دارم ز پسته ی تو بدل آتشین نمکبستان که کس ندیده کبابی بدین نمک
محروم باد چشم من از گلشن وصالگر بگذرد بهار و گلم بیتو در خیال
سروت که لاله رنگ شد از باده ی زلالطوفان آتشست عیان در قبای آل
ای فروغ جوهر حسنت برون از خط و خالمعنیی داری که نتوان صورتش بستن خیال
خوبان دل غمناک ندانند چه حاصلدرد جگر چاک ندانند چه حاصل
دلم صد پاره و نقش تو در هر پارهای دارمز چاک سینه در هر پارهای نظارهای دارم
عشقم بلای جان شد، آن لعل آتشین همتلخست باده بر من، نیشست انگبین هم
پروانه یی که رنجد از درد و داغ مردمباید که پر نگردد گرد چراغ مردم
چند گردیم درین دیر کهن پیر شدیمآنقدر بیهده گشتیم که دلگیر شدیم
زبان در ذکر و در دل نقش زلف یار می بندممسلمانی اگر اینست من زنار می بندم
شود در گلشنم دل چاک و در مجلس جگر خون همفغان از اختر بد حال و از بخت دگرگون هم
ز رشک همدمانش بس که جوشد هر نفس خونمبرند از انجمن هرشب چو شمع کشته بیرونم
از کوی تو چون باد بر آشفتم و رفتمگردی ز دل مدعیان رفتم و رفتم
خوش آن حالت که در روی گلی نظاره میکردمزبویش میشدم مست و گریبان پاره میکردم