دفتر شعر
۵۷۷ شعر در این دفتر
ما را ز نوبهار گل روی او بس استمد نظر بنفشهٔ خودروی او بس است
دمی که آن گل خندان به قصد خون منستز خوی نازک او نیست از جنون منست
ماه رخسار تو آیینهٔ مقصود منستدانهٔ خال بر او اختر مسعود منست
خوبان که ز ملک دلشان چشم خراجستحقّ نظرست آنکه ستانند نه باجست
ما را نه میل باغ و نه پروای بلبلستفریاد ما ز جلوهٔ آن روی چون گلست
عاشقان را دم گرم و نفس سرد بس استگرمی و گل نبود اشک و رخ زرد بس است
عیدست و نوبهار و چمن سبز و خرّمستماییم و روی دوست که نوروز عالمست
چمن ز سایهٔ سروت چو گلشن ارمستنهال قد ترا آب خضر در قدمست
در دلم سوزی عجب از عشق زیبا دلبریستدوزخی در جانم از داغ بهشتی پیکریست
چمن شکفت و نسیمی ز هر گلی برخاستز هر نهال گلی بانگ بلبلی برخاست
آزاد بلبلی که به دام بلا نسوختترک هوس گرفت و ز باد هوا نسوخت
خود رای من بخلوت رازت پناه چیستدر بسته یی بروی غریبان گناه چیست
بیگناهم خشم و نازت با من ای خود کام چیستیک طمع ناکرده زان لب این همه دشنام چیست
غمی دارم ازو سودم همینستفگارم ساخت بهبودم همینست
آه ازین ناز و دلبری که تراستوین جفا و ستمگری که تراست
دوش آه من سر راهش برسم داد بستباز کرد آن حلقه ی زلف و در بیداد بست
از گلم گلها شکفت و از مزارم لاله خاستکشت امیدم نگر کز اشک همچون ژاله خاست
خورشید من که رخش جفا گرم داشتستحسنش بر این خیال خطا گرم داشتست
باز با مرغ سحر خوان غنچه عهد تازه بستدفتر گل را به عنوان وفا شیرازه بست
اگرچه زشت نماید بدوستان ستم دوستجفا کشیم و برویش نیاوریم که نیکوست
دست اجلم بر دل ماتمزده ره بستعود دلم از دود جگر تار سیه بست
با که گویم اینکه در بیخوابیم شب چون گذشتصحبتم تلخ از جفای آن شکر لب چون گذشت
هر زمان از عشق پاک آن شوخ با من خوشترستبیش خاصیت دهد هرچند می بیغش ترست
سبزی آثار خط گرد لب آن ساده بستاین عجب آب زمرد بین که بر بیجاده بست