دفتر شعر
۵۷۷ شعر در این دفتر
چو باشم سر به زانو مانده شب در فکر یار خودرود چشمم به خواب و ماه بینم در کنار خود
مقیّدان تو از یاد غیر خاموشندبهخاطری که تویی دیگران فراموشند
آنی که از تو حرف جفا می توان شنیددردت کشم که نام دوا می توان شنید
فراوشم شود چندان کز او بیداد میآیدولی فریاد از آن ساعت که یکیک یاد میآید
آنکه بهر دیگران در زلف چین میافگندچون رسد نزدیک من چین در جبین میافگند
خزان آمد گریبان را برندی چاک خواهم کردبمن می ده که پر افشانیی چون تاک خواهم کرد
بتان شهر که ترکانه باج می طلبندمراد سر بود از هر که تاج می طلبند
آه آتشناک من بوی دل مجنون دهدگر نسوزد دل، کجا این روشنی بیرون دهد
ترک من چون لاله برگ عیش در صحرا کشیدسایبان زد بر کنار سبزه و صهبا کشید
بازم بسینه عشق و جنون جوش می زندوز خون گرم دل بدرون جوش می زند
سیمای توام در دل پر نور نگنجدنور شجر حسن تو در طور نگنجد
چشمم ز گرد آن کف پا یاد می کندمی گرید و نسیم صبا یاد می کند
تا رخت را سبزه در گلبرگ تر پنهان بوداز تماشا سیر نتوان شد مگر پنهان بود
از جور گلرخان دل من خوار و زار شدچندان جفا کشید که بی اعتبار شد
تو آن گلی که مه آسمان جبین تو بوسدملک ز سد ره فرود آید و زمین تو بوسد
گلی که از نفسش مشک ناب بگدازدچرا لب شکرین از شراب بگدازد
مجاوران سر کوی یار سر بخشندخورند زهر و بخلق خدا شکر بخشند
مدام از کشت امیدم خس و خاشاک میرویدعجب گر بر مراد من گلی از خاک میروید
پیش لبت که مرد که هم از تو جان ندیدیک آفریده از تو مسیحا زیان ندید
احبابرا ادای کلام تو می کشدنقل درست و بحث تمام تو می کشد
از دیده پنهان آن پری گشت و دل من خوش نکردآن مرغ وحشی عاقبت رفت و نشمین خوش نکرد
خزان رسید و گلستان به آن جمال نماندسماع بلبل شوریده رفت و حال نماند
دلم ز روز بد خویش ماتمی داردچه ماتمست که اندوه عالمی دارد
روزی فلکم پیش در او نرسانیدبختم بقبول نظر او نرسانید