دفتر شعر
۳۱ شعر در این دفتر
تا از صفت وجود فانی نشویباقی بجمال جاودانی نشوی
تا چند بنفس خویش بیداد کنیمخود را بزوال عقل دلشاد کنیم
تا هستی ما فنای مطلق نشودجان را صفت بقا محقق نشود
در لوح عدم نهان بود نقش وجودچینی، حبشی هر آنچه در امکان بود
من کیستم آتش بدل افروخته ییوز شعله ی عشق آتش اندوخته یی
روزیکه فلک بکشت ما داس نهدنامرد چو مرده تن بکرباس نهد
آنم که نه آب در دلم جسته نه تابوز باده فتاده مست بر خاک خراب
ای با همه در میان وادی با همه یاروی چون گل و می مدام در دست و کنار
تا جان ترا فنا میسر نشوداز نور بقا دلت منور نشود
آن قوم که اسرار ازل بنهفتنددر پرده ی دل گوهر وحدت سفتند
وقتست که رنگریزی تاک کنندخوبان چمن جلوه بر افلاک کنند
منت که رسیدیم بکام دل ازوحل گشت بما جهان جهان مشکل ازو
ساقی قدحی که از میان خواهم رفتآشفته و مست از جهان خواهم رفت
افسوس که آتشم ببیهوده فسردوین جام لبالبم رسیدست بدرد
هر دم چو فلک بوضع دیگر گرددکام دل ازو کجا میسر گردد
تا از نظرم نهفته یی همچو پریدیوانه شدم ز غایت در بدری
جام می و بزم عشرت از میخوارانفردوس جزای عمل هشیاران
من می نه پی دفع خرد می نوشمحقا که بدفع خوی بد می کوشم
تا خار کند نزاع همسنگی گلزایل نشود ز غنچه دلتنگی گل
از گلشن جان غرض گل روی تو بودزین باغ مراد سرود دلجوی تو بود
یا رب سببی که آب حسرت نخورموز جام هوس شراب غفلت نخورم
یا رب بفقیری و جگر سوزی ماوز شعله ی شوق تو دل افروزی ما
ای دل بهوس روزی ننهاده مخواهبا قسمت خود بساز و از غصه مکاه
ایزد همه خلق و لطف بخشید تراوز خلق جهان بلطف بگزید ترا