دفتر شعر
۴۸ شعر در این دفتر
تا کرد سیب با ذقن او سخن برونبگرفتش آنچنان که برویش فتاد خون
زده ام ز عشق شمعی بخود آتشی بخامیشده ام خراب و رسوا بامید نیکنامی
ز پیش چشم گریان عزم رفتن چون کند یارمز جان خود کنم قطع نظر وز دیده خون بارم
چنان در مجلس می عشوهٔ ساقی کند مستمکه بیخود افتم و ماند چو صورت جام در دستم
چو شب ظلمت شود در کوی او از دود آه منبود هر شمع سبز از مجلس او خضر راه من
نیست در آتش غمت گریه ز روی اضطرابدود کباب دل مرا کرده روان ز دیده آب
ز راه آن حرم گردی چو در پیراهنم گیردروان هر ذره از بهر زیارت دامنم گیرد
گرمی مجلس از نفس دلکش منستجوش و خروش اهل دل از آتش منست
دوست دشمن گشت و مهرم در دل همدم نماندآنکه قدری داشتم پیش کسی آن هم نماند
وقتست که با خوبان در باغ گذار آرمهم سرو ببر گیرم و هم گل بکنار آرم
چو میرم شمع من گر بر مزارم پرتو اندازدفلک هر ذره از خاک مرا پروانهای سازد
خوش آن ساعت که در آیینه میدیدیم ترا ای ماهتو هردم جلوه میکردی و من هم میکشیدم آه
هر ناوک مژگان که دلم در نظر آرددر دیده نهالی شود و گریه بر آرد
خوبی چنانکه از تو صبوری نمی توانهرچند آتشی ز تو دوری نمی توان
ز تو چونکه بیوفایی چه خوشست دور بودننفسی بتلخ کامی زدن و صبور بودن
مده ساقی پیاپی جام و بیهوشم مساز امشبشدم من از رخت محروم چون دوشم مساز امشب
آه کز جلوه ی نازک بدنی مست شدمچاک دامان گلی دیدم و از دست شدم
مردم دیده ی من حلقه ی موی تو چو دیدآب حسرت شد و در حلقه ی چشمم گردید
ز مهر و ماه بگذشتی به گاه جلوه در خوبیتعالی الله همینست ای پسر معراج محبوبی
بدل خیال تو دارم خراب چون نشومدر آتشم ز تو هر دم کباب چون نشوم
عیدست و عیش من برخش جان سپردنستاو را صباح عید و مرا روز مردنست
سوختم در عشق و مهر آن صنم دارم هنوزشد سرم چون شمع در راهش قدم دارم هنوز
شب که با صد سوز پهلو بر سر آن کو نهمداغ سازم ز آتش دل هر کجا پهلو نهم
پروانه صفت شبها در بزم دل افروزماز هر طرفی شمعی می بینم و می سوزم