دفتر شعر
۴۸ شعر در این دفتر
دارم بتی که شرح ندارد بهانه اشترکی که زهر می چکد از تازیانه اش
همه شب گرد شمع خویش بیپروانه میگردمرخ چون ماه او میبینم و دیوانه میگردم
چو نتوانم که در بزم تو بیموجب درون آیمشوم دیوانه تا آبی برون بهر تماشایم
دارم دل گرم و دم تقریر ندارمدریاب که می سوزم و تدبیر ندارم
اگر عکس تو افتد ای صنم در پرده مستان راصراحی لعبت چینی نماید میپرستان را
دمی کز تن جدا سازد سرم تیغ جفای توتن زارم روان در سجده افتد پیش پای تو
در دل من گر دمی آن ماه منزل میکندتا رود بیرون هزاران رخنه در دل میکند
تو در خوابی و من گرد سرت در ناله و زاریچه چشمست اینکه ریزد خون من در خواب و بیداری
هر نفست با کسی شوخی و بی باکیستجان مرا سوختی این چه هوسناکیست
هرکه دارد در دهان چون غنچهٔ سیراب زرعاقبت بوسد لب لعل بتان سیمبر
بود بیجان آینه از هجر روی روشنشصورت او دید پیدا گشت جانی در تنش
داغ داغم از هوای دوزخ و فکر بهشتگه چراغ مسجدم سوزد گهی شمع کنشت
بتان با هم حکایتهای شیرین بر زبان دارندبه شکل طوطیان دایم شکرها در دهان دارند
اگر چه میکده بسیار و باده ارزانستبجرم شحنه نیرزد گر آب حیوانست
چو برگ لاله سموم غمت گداخت مراروم بدشت عدم کاین هوا نساخت مرا
نماید تیرهگون آیینهٔ بیروی نکوی اومگر عکس جمالش آورد رنگی بروی او
چراغ خلوتم ای باد کشتی بیمحل امشبعجب گر درنمیگیرد مرا خواب اجل امشب
بمیرم، چند بر مقصود بخت واژگون باشمز من معشوق سامان جوید و من در جنون باشم
به دور لاله چون ابر بهاران رو به صحرا کنشراب ارغوانی نوش و عالم را تماشا کن
تا به عشق تو سر در آوردمسر به دیوانگی بر آوردم
ز غم می سوزم و یک لحظه آرامی نمی بینمسر آمد عمر و این غم را سرانجامی نمی بینم
چو مجنون گر به صحرا افتم از شوق رخت روزیبه جز خورشید بر بالین نبینم هیچ دلسوزی
به غیر از مه ندارد کس خبر از ناله و آهمکه او در وادی هجر تو شبها بود همراهم
دلگرمی افزون می شود دور از مهی چون هر شبمگویا ببرج آتشین کردست منزل کوکبم