دفتر شعر
۴۴ شعر در این دفتر
که ای فراق تو جان از تنم جدا کردهغم تو ام ببلای تو مبتلا کرده
ای به صنعت شام را بر صبح پرچین ساختهصبح را میخانه کرده، شام را چین ساخته
منت ایزد را که بعد از طول و عرض و سال و ماهاختر داد استقامت یافت بر گردون و جاه
کماندار چشم تو در ناتوانیروان بخش لعل تو در بی نشانی
صبح است در ده ای پسر ماه چهره میبرخیز و آفتاب ببین در صفای وی
ز آیینه ی سپهر چو شد رنگ منجلیخورشید را طلوع ده ای ترک قنقلی
چون کبک شسته لب بشراب مروقیکبکی از آن بطوق معنبر مطوقی
سحرگه در جهان جان بعون مبدع اشیامسافت قطع می کردم زلا تا حضرت الا
زین عمارت ملک هم در رفعت و هم در صفاگر تفاخر می کند وقت است بر اوج سماء
بفالی سعد و روزی سعد صدر و صاحب دنیابه پیروزی مصمم کرد عزم حضرت اعلا
ای شکوه نیم ترکت را زفعت بی ریاتارک نه ترک زنگاری گردون زیر پا
ترک من پوشد ز آتش پرنیان بر روی آبماه من بندد ز سنبل سایبان بر آفتاب
چیست آن دریا که مشک و گوهرش رنگست و آبمشک اندر سیم خامست و زر اندر مشکناب
آنکه بر تخت مکرمت شاهستشمس دین و دول شهنشاهست
صاحب شرق چو از صدر وزارت برخاستای فلک بیش مکن دور که بادی کم و کاست
فکر بکرم چو روی بنمایدهوش ز ارباب عقل برباید
ترک من چون طره عنبر شکن پرچین کندعرصه چین را ز چین طره مشگ آگین کند
خنک آن دل که ز تیمار تو خرم گرددخرم آن سینه کز اندوه تو بی غم گردد
یا ساقی الصبوح که پیک صبا رسیددر دور دولت آی که نوبت بما رسید
شاه انجم چون ز برج جدی سر برمیزندشدت سرما دم از تأثیر اختر میزند
سلامی نجوم سما زو منورسلامی نسیم صبا زو معنبر
تازه و خرمست چون رخ یارصحن گیتی ز رنگ و بوی بهار
چیست آن پیکر نحیف و نزارکه دهد ملک را نظام و قرار
کای پریچهره مست خواب و خمارای تو بهتر ز لعبتان تتار