دفتر شعر
۴۴ شعر در این دفتر
کای ضمیرت با بر گوهر باربرده تاب نجوم و آب بحار
آمدم با ثنای صدر کبارمرکز فرد را محیط و مدار
هوای تو ای جنت روحپرورفضای تو ای کاخ خورشید منظر
دوش چون برزد سر از جیب افق بدر منیرزورق زرین شتابان گشت در دریای قیر
وه که پیدا می کند هر دم ز روی روشنشفتنه ای در زلف شهر آشوب و چشم پر فنش
خیز ای کشیده حسن تو بر آفتاب خطکامد پدید بر مهت از مشک ناب خط
تا داد چشم مست ترا روزگار تیغبی او نکرد بر سر موئی قرار تیغ
در آمد از در من دوش مست خواب و خیالنگار مهوشم آشفته زلف و شیفته حال
دوش بیخود ز خود جدا گشتمبا خدای خود آشنا گشتم
بر اوج گنبد گردون ز موج لجه ی عالمچو جرم زهره و تیر است و عین کوثر و زمزم
همچو مهر از خاور و باد از ختندیشب آن سنگین دل سمین ذقن
کای سر زلف ترا شب در شکندر شبت روزست، در روزت فتن
در سلک نظم گوهر نظم خدایگانلطف حیات دارد و خاصیت روان
ماه من تا جان و گوهر در شکر دارد نهانترک من تا ز آب و آتش بر قمر دارد نشان
از صفای صفه ات، ترکیب عالم را روانصحت عقل و بقای روحی و جان جهان
ای ز ایوان رفیعت آسمان گشته زمینملک و دین را حلقهٔ درگاه تو حبل المتین
حضرت جان پرور دستور شاهای باستحقاق گیتی را پناه
مژده دولت را که باز آمد سوی اقلیم جاهصاحب صاحبقران، در سایه ظل اله
زهی ببوی تو گل پیرهن قبا کردهنسیم لطف تو جان در تن صبا کرده
زهی جلال تو از عرش متکا کردهفروغ رای تو خورشید را سها کرده