دفتر شعر
۳۴ شعر در این دفتر
تو نیک و بد خود هم از خود بپرسچرا بایدت دیگری محتسب
سرای مدرسه و بحثِ عِلم و طاق و رَواقچه سود، چون دلِ دانا و چشمِ بینا نیست؟
آصف عهد زمان جان جهان تورانشاهکه در این مزرعه جز دانهٔ خیرات نکشت
بهاء الحق و الدین طاب مثواهامام سنت و شیخ جماعت
قوت شاعرهٔ من سحر از فرط ملالمتنفر شده از بنده گریزان میرفت
رحمان لایموت چو آن پادشاه رادید آن چنان کز او عمل الخیر لایفوت
به عهد سلطنت شاه شیخ ابواسحاقبه پنج شخص عجب ملک فارس بود آباد
خسروا گوی فلک در خم چوگان تو شدساحت کون ومکان عرصهٔ میدان تو باد
دادگرا تو را فلک جرعه کش پیاله باددشمن دل سیاه تو غرقه به خون چو لاله باد
روح القدس آن سروش فرخبر قبهٔ طارم زبرجد
به سمع خواجه رسان ای ندیم وقتشناسبه خلوتی که در او اجنبی صبا باشد
شمهای از داستان عشق شورانگیز ماستاین حکایتها که از فرهاد و شیرین کردهاند
اعظم قوام دولت و دین آنکه بر درشاز بهر خاکبوس نمودی فلک سجود
دل مَنِه بر دُنیی و اسبابِ اوزآنکه از وی، کَس وفاداری ندید
بر سر بازار جانبازان منادی میزنندبشنوید ای ساکنان کوی رندی بشنوید
برادر خواجه عادل طاب مثواهپس از پنجاه و نه سال از حیاتش
بر تو خوانم، زِ دفترِ اخلاقآیتی در وفا و در بخشش
زآن حَبّهی خَضراخور، کَز رویِ سَبُکروحیهرکـاو بِخورَد یک جو، بر سیخ زَند سی مرغ
مجد دین سروَر و سلطان قضات اسماعیلکه زدی کلک زبان آورش از شرع نطق
بلبل و سرو و سمن یاسمن و لاله و گلهست تاریخ وفات شه مشکین کاکل
سال و فال و مال و حال و اصل و نسل و تخت و بختبادت اندر شهریاری، برقرار و بر دوام
سَروَرِ اَهلِ عَمایِم، شمعِ جمعِ انجمنصاحبِ صاحبقَران، خواجه قوامالدین حَسَن
دلا دیدی که آن فرزانه فرزندچه دید اندر خم این طاق رنگین
در این ظلمتسرا تا کی، به بوی دوست بنشینمگهی انگشت بر دندان، گهی سر بر سر زانو