دفتر شعر
۸۸۷ شعر در این دفتر
شاخ ریحانی تو، یا برگ گل سوری؟ بگویآفتابی؟ یا پری، یا چهرهٔ نوری؟ بگوی
عاشقم، از عشق من گر به گمانی بگویچاره ندانم که چیست؟ آنچه تو دانی بگوی
با دل تنگ من از تنگ شکر هیچ مگویچون ترا از دل من نیست خبر هیچ مگوی
دل سرای خاص داشت از مجلس عامش مگویجان چو با جانان نشست از پیک و پیغامش مگوی
رخ باز نهادم به سماوات الهیتا بر سر گردون بزنم نوبت شاهی
گلا، عنان عزیمت به بوستان چه دهی؟بتا، تعلق خاطر به سرو وبان چه دهی؟
ای آنکه ز هجر تو ندیدیم رهاییباز آی، که دل خسته شد از بار جدایی
ای از گل سوری دهنت غنچه نماییوی بر سمن از سنبل تر غالیهسایی
به پیمانی نمیپویی، به پیوندی نمیپاییدلم ز اندیشه خون کردی که بس مشکل معمایی!
دلم زخم بلا دارد ز چشم تیر بالاییکه دارد چون کمر بستی و همچون زلف لالایی
دمشق عشق شد این شهر و مصر زیباییز حسن طلعت این دلبران یغمایی
گر چه در کوی وفا جا نگرفتی و سراییما نبردیم ز کوی طلبت رخت به جایی
هرگزت عادت نبود این بیوفاییغیر ازین نوبت که در پیوند مایی
ای در دل من چو جان کجایی؟وی از نظرم نهان کجایی؟
چه شود کز سر رحمت به سرم باز آیی؟در وصلی بگشایی ز درم باز آیی؟
با دشمنان ما شد هم خانه آشناییکرد از فراق ما را دیوانه آشنایی
ای نافهٔ چینی ز سر زلف تو بوییماه از هوست هر سرمه چون سر مویی
زهی! حسن ترا گل خاک کویینسیم عنبر از زلف تو بویی
گفتم: از عشق توسرگشته چو گویم، تو چه گویی؟گفت: چوگان که زد آخر؟ که تو سر گشته چو گویی
خانهٔ تحقیق را ماه شبستان توییانفس و آفاق را میوهٔ بستان تویی
مشتاق آن نگارم آیا کجاست گویی؟با ما نمینشیند بی ما چراست گویی؟
ای نسیم سحر، چه میگویی؟از بت من خبر چه میگویی؟
به خوابم دوش پرسیدی، به بیداری چه میگویی؟دلت را چیست؟ در خاطر چه سر داری؟ چه میگویی؟