دفتر شعر
۲۶۶ شعر در این دفتر
در دیدهٔ هرک توتیای تو بودسلطانِ زمانه و گدای تو بود
کی عقل به سر حدِّ جمالِ تو رسدبی جان به سراچهٔ وصالِ تو رسد
انصاف ز اختلافِ ایامِ فرقپیدا کردی به گفتِ حق را الحق
هر چند که روشنی فزاید خورشیددر دیدهٔ خفّاش نیاید خورشید
این سودا را نمیتوان کرد نهاندر کاسهٔ سر باشد و در کیسهٔ جان
دل گفت که ای جانِ من آن زهره کِراستکز خاکِ درِ تو توتیا یارد خواست
در دایرهٔ وجود موجود توییمقصود نگویمت که معبود تویی
یاری که منزّه آمد از شبه و بدلدریاب او را به علمِ ذوقی و عمل
مشغولِ هوا تو را کجا بشناسدخود کیست که عقل از هوا بشناسد
آن را که دلش خانهٔ توحید بوددر کون و مکان طالبِ تجرید بود
پیدا و نهان و شادی و غم همه اوستبنیاد وجودِ سست و محکم همه اوست
تا با خلقی، تو بیگمان بیدینیتا قبلهٔ تو خلق بود مسکینی
مؤمن که به صدق ازو نرنجد چیزیدر پیشِ دلش جز او نسنجد چیزی
آتش نزند در دل ما الّا اوکوته نکند منزل ما الّا او
هر دل که به میدانِ هوای تو بتاختبا نیک و بدِ زمانه یکسان درساخت
آنجا که سراپردهٔ اِجلالِ جَلالجانها همه والهاند، زبانها همه لال
خود را چو نمود او نه خیال است و نه طیفتو چون و چگونه دانیش، باشد حیف
عقل ارچه همه علومها میدانددر دانشِ تو رسد فرو میماند
در نفی تو خلق را امان نتوان دادجز در رهِ اثباتِ تو جان نتوان داد
ای دوست تو را زان به عیان نتوان دیدکالبتّه به چشمِ جسم جان نتوان دید
گفتم که ز رخ پردهٔ عزّت برداربسیار کساند منتظرِ آن دیدار
من گرچه سزای راهِ درگاه نیمجز بر درِ سایهٔ هوالله نیم
خواهی که ببینی دلِ کارآگه راو از خود به خدا عیان ببینی ره را
خواهی که به منزل برسانی ره رادر مملکتِ ابد ببینی شه را