دفتر شعر
۲۶۶ شعر در این دفتر
در ذاتِ مقدّست کسی را ره نیستو از عینِ کمالِ تو کسی آگه نیست
زنهار تو ای دل ز خدا آگه باشچندانک تو را جهد بود در ره باش
لا همچو نهنگ در کمین است ببینالّا چو خزینه در یقین است ببین
مسکین دل من به وصل والا نرسیداز شیب وجود خود به بالا نرسید
چون شخص به نورِ ذکر بینا گرددموسی صفت او به طور سینا گردد
تا بتوانی مدام می باش به ذکرکز ذکر تو را راه نمایند به فکر
از ذکر شود خانهٔ فکرت معموروز ذکر شود دیو و شیاطین زتو دور
خود را تو قباپوش کن و ذاکر باشوین جام بقانوش کن و ذاکر باش
دل آن نفس از معرفت آکنده شودکز هر چه نه ذکر اوست برکنده شود
مجنون پریشان توَم دستم گیرچون می دانی کان توَم دستم گیر
در کتم عدم چو برگزیدی ما رادر ربقهٔ بندگی کشیدی ما را
یا رب بپذیر از کرم آوردهٔ مابنگر به طریق لطف در کردهٔ ما
دردی است در این دلم که درمانش نیستزاین درد نمرد دل مگر جانش نیست
پای آبله و دست تهی، سینه کبابجان پر غم و دل پر آتش و دیده پرآب
با ضربت قهر تو نعیم است عذاببا شربت لطف تر سراب است شراب
لطف تو و قهر تو همیشه به هم استلکن چو ضعیفیم به جان در ستم است
یا رب تو مرا عاشق صادق گردانبا عشق توَم دمی موافق گردان
یا رب تو مرا بُوی دلی روزی کندر کوی دلم تو منزلی روزی کن
یا رب زبد و نیک جهانم بستاندست هوس از دامن جانم بستان
یا رب تو به فضل خویش موزونم کنوز دست فضول خویش بیرونم کن
یا رب ز سرشک رخ زر و سیمم دهیعنی قدم رضا و تسلیمم ده
یا رب من اگر چه عاصی و گمراهموز بدکاری فتاده در افواهم
یا رب تو مرا زخواب بیداری دهوز مستی غفلتم تو هشیاری ده
یا رب ما را زخود هراسان گردانبر ما ره رسم طلب آسان گردان