دفتر شعر
۱۴۷ شعر در این دفتر
اصل همه اوست و هر چه جز او فرع استهر کس که جز این داند او را صرع است
هر چند که عقل رهبر آگاه استاندر ره شرع پای او کوتاه است
جان آید و راه عشق می پیمایدره دشوار است رهبری می باید
عقل آن باشد که شرع را برتابدبی رهبر شرع عقل گمره یابد
هر چند به عقل راه می شاید دیدبی رهبر شرع کس به جایی نرسید
عقل از ره جان به نور شرع آگه شددر شرع آویخت و رهشناس آنگه شد
گر زانک تو را هست ز تحقیق خبرجز بر سر پول شرع مپسند گذر
خیز از سخن سرّ خود و کل بگذرو از خوی که عزّت است وز ذل بگذر
آیین قلندر ار نظر کوتاهی استترتیب ادب علامت آگاهی است
هر کاو زحقیقت وجود آگاه استبا او سخن دراز بس کوتاه است
چون دیدهٔ عقل راهرو بگشایددر ظلمت شب همی چراغش باید
از عقل مجرّد به دوایی نرسیبی شرع به برگی و نوایی نرسی
چون ما به هوای طبع و عادت گرویمبی شرع ز عقل این سخن کی شنویم
زان پیش که از جمله فرو مانی فردآن کن که نبایدت پشیمانی خورد
گر عاقلی آن بکن که یزدان فرمودو آن چیز که خیر تُست او آن فرمود
در کار آویز و گفت و گو را بگذارکز گفت نشد هیچ کسی برخوردار
گر مایهٔ همّت است در گوهر توالّا به خدا فرو نیاید سر تو
جز با تو حوالتت نباشد فرداجز فعل تو آلتت نباشد فردا
زآن جان و جهان تا هوس[ی] در سر ماستاین عقل عقیله از کجا درخور ماست
در غمکدهٔ بندگیت شادیهاستآن را که زبندگیت آزادیهاست
بگریز ز خلق اگر توانی بگریختدر دامن حق اگر توانی آویخت
خواهی که دم تو را مبارک دارندنام تو چو یاسین و تبارک دارند
آن کن که توانگران گدای تو شوندصاحب نظران جمله برای تو شوند
در دهر هر آنک تخم خدمت پاشدرخسار دلش به خار غم نخراشد