دفتر شعر
۱۴۷ شعر در این دفتر
با صدق اگر دل تو همره گردداز معرفت دو عالم آگه گردد
گر بد داند و گر نکو او داندگر جرم کند و گر عَفو او داند
می دان که اگر او دمی آن تو شودکار دل تو به کام جان تو شود
گر کم کوشی به کار خود گر بسیارجز کردهٔ او برون مَیا از سر کار
چون از در او هیچ مرا نیست گزیرای دل درِ او گیرو در آن درگه میر
او را به کف آور کم اینها همه گیرکز جمله گزیر است وزو نیست گزیر
دل را دیدم شیفته در راه هوسوز غایت غم نه پیش می دید و نه پس
هرگاه که آنچنان کَت افتد باشیهر چند که نیک می کنی بد باشی
حُسنی که گواه صنع معبود بودچون حسن بتم زلطف موجود بود
رو در پی درد او که درمان گردیگر جز در او زنی پشیمان گردی
بر خاک در تو تحفه گر جان باشدهمچون مثل زیره به کرمان باشد
در بندگیش اگر تو نیکو باشیفرمان ده این طارم نُه تو باشی
گر بنوازی بندهٔ مقبول توَمور ننوازی چاکر معزول توَم
آن کس که به بندگی قرارش باشدبا چون و چرای او چه کارش باشد
ای از تو خرابی سبب آبادیوز یک غم تو هزار جان را شادی
آن کس که درون سینه را دل پنداشتدانست که هرچ هست حاصل پنداشت
درمان غمت امید بی درمانی استراه طلبت بی سر و بی سامانی است
ای آنک تو را امید آبادانی استآباد شدن در ره او ویرانی است
هر آبادی از غم او ویرانی استهر دانایی در ره او نادانی است
آزار طلب مکن که طامات این استبگذار خرابی که خرابات این است
آن را که زخود نماند با خود اثری استاز خود زخودی و بیخودی بی خبری است
هر مرد که او پای درین راه افشرددر شیشهٔ جام او چه صافی و چه دُرد
قومی هستند کز کله موزه کنندقومی همه عمر در سر روزه کنند
اندر ره عشق یادگر سر ننهندیا در ره بهبود قدم در ننهند