دفتر شعر
۱۴۷ شعر در این دفتر
مستان رهش تمام هشیار آینداز غایت بی سری کله دار آیند
چندان برو این ره که دوی برخیزدور هست دوی به رهروی برخیزد
هر مرغ دلی که پر بدو باز کنددر اوج هوای عشق پرواز کند
هر دل شده ای چهره به خون می شویدهر غمزده ای ترانه ای می گوید
یک ذرّه غمش به صد جهان نتوان دادو اسرار بلاهاش به جان نتوان داد
در عشق هزار جان و دل بس نکندجان خود چه بود حدیث جان کس نکند
سودای توم سر به جهان اندر دادنه مست و نه هشیار و نه غمگین و نه شاد
در راه طلب رسیده ای می بایددامن زجهان کشیده ای می باید
هر دل که به کوی دوست منزل داردمقصود خود از دو کون حاصل دارد
لافی زدم ای دوست زراه پندارکز پای درآیم زغمت دست بدار
دل در هوس تو چون بجنباند سربا باد هوای تو کرا ماند سر
خواهی که به سوی حضرتش یابی باربردارم من از دل و جانت این بار
صبر از سر استقامتم گو برخیزدر شهر دو صد ملامتم گو برخیز
خیزم در دلدار زنم بوک دبوخود را به درش در افکنم بوک دبو
خواهی که بزرگیت بود کوچک باشدر حالت دل چو اهل دل بی شک باش
ره پرخطر است زینهار آگه باشبا هرک ره او طلبد همره باش
تا بتوانی در صف مردان می باشدر بزم طرب حریف سلطان می باش
چون آمده ای درین بیابان حاصلچون بی خبران مباش از خود غافل
اسرار طریقت نشود حل به سؤالنه نیز به در باختن حشمت و مال
در راه طلب دلیل باید نه دلالدر عالم عشق میل باید نه ملال
در گمراهی طالب راه اوییمهرگونه که هست در پناه اوییم
تا یوسف دل را نکنی از بن چاهیعقوب خرد ضریر باشد در راه
در راه خرد امین و طرار یکی استواندر پس پرده سرّ و اسرار یکی است
جز نیستی تو نیست هستی به خداای هشیاران خوش است مستی به خدا