دفتر شعر
۱۴۷ شعر در این دفتر
هر دل که ورا زعلم حق نیرو نیستاو لایق این طریق تو بر تو نیست
ای دوست میان من و تو گرنه دُوی استپس این که گهی نالد و گه نازد کیست
از کوی و مکان گذشت آب و گل ماوز وصف و بیان گذشت حال دل ما
بی می همه نوبهار عالم دی توستدر صحبت می دو کون ادنی شی توست
از عالم کفر تا به دین یک نفس استوز منزل شک تا به یقین یک نفس است
ره رفتن تحقیق به گامت دور استوان لذّت مقصود زکامت دور است
بر حال منت دسترسی نیست که نیستواندر دلم از تو نفسی نیست که نیست
این کار تو را کارگزار دگر استنیک و بد تو به اختیار دگر است
کار ارچه به من نیست ولی بی من نیستفاعل جان است و فعل جان بی تن نیست
این مردمک دیده سحرگه برخاستبرخاست صَلای عاشقان از چپ و راست
دانستن این حدیث کار دیده استسرگشته شد آن کس که ازین پرسیده است
هر دل که به میدان هوای تو بتاختبا نیک و بد زمانه یکسان در ساخت
دل نیست کز آتش غمت سوخته نیستیا جان که به تیر غم تو دوخته نیست
تا می نخوری به سرِّ مستی نرسیتا نیست نگردی تو به هستی نرسی
هستی تو همه، با تو برابر چه بودمن هیچم و خود زهیچ کمتر چه بود
ای مؤمن محض بودنت مطلق گبرگاهی به قَدَر دست بزن گاه به جبر
مست از ازل آمدیم و مستیم هنوزسوزندهٔ شربت الستیم هنوز
بیرون تر ازین جهان جهانی دگر استجز جنّت فردوس مکانی دگر است
آن کس که چو حق حقیقت حق نشناختاز بی روزی به گفت و گویی پرداخت
تا چند دلا تو در مقالت پیچییک چند دگر در ره حالت پیچی
در باغ طلب اگر نباتی یابیهر لحظه ازو تازه نباتی یابی
بر درگه کبریا تو جز شاه نئیدردا که تو خود طالب درگاه نئی
یاری که وجود و عدمت اوست همهسرمایهٔ شادی و غمت اوست همه
ماییم که بس بوالعجب اندر قدمیمسرمایهٔ شادی شده از کان غمیم