دفتر شعر
۲۹۰ شعر در این دفتر
با همنفسان دلا دمت همدم نیستدر راه حقیقت قدمت محکم نیست
باید که زجمله خلق تنها گردیآنگه به طریق خرقه پیدا گردی
تا هست به دستت از تصرّف میزاندر عین خسارتی و در بحر گمان
در هستی اگر به عمر نوحی برسیدر هر نفسی زو به فتوحی برسی
اصحاب طلب چون به صفایی برسندخواهند کز آنجا به رضایی برسند
در کار آویز و گفت و گو را بگذارکز گفت نشد هیچ کسی برخوردار
چون از سرِ جِدّ پای نهادی در کارسررشتهٔ خود به دستِ عشقش بسپار
تا ره نروی به صبحِ منزل نرسیتا جان نکنی به هیچ حاصل نرسی
بی نیشِ مگس به نوشِ شهدی نرسیبی جان کنشی به نیکعهدی نرسی
هر چند که تو چارهٔ بهبود کنیآن به که هر آنچ میکنی زود کنی
چون این ره را تو مشتری بی چیزیباید که به هر واقعه ای نگریزی
از پستی اگر طالب بالا گردیشک نیست که همچو عقل والا گردی
این راه به شش پنج نشاید رفتنبا راحت و بی رنج نشاید رفتن
ای دل تو به نور حق مجازی نرسیتا مرکب جهد وجد نتازی نرسی
ای دل به غم فراق رایی می زنبر چنگ امید او نوایی می زن
خود بین هرگز به هیچ حاصل نرسدتا جان ندهد به عالم دل نرسد
بیگانه صفت دلا هوایی می زنگه گه لافی زآشنایی می زن
هرگه که مقدم به مقالات شویپیش صنم صفات خود لات شوی
لاشک و لا خفاء من عاش یَموتمن قُمِّطَ فی المهد حواء التّابوت
ای تن همه وصل کار سازی است مخسبوز یار همه بنده نوازی است مخسب
گر می خواهی بقا و پیروز مخسببر آتش عشق دوست می سوز مخسب
ایّام گلست و عیش باقی است مخسبآخر نه لبت بر لب ساقی است مخسب
هستم به وصالِ دوست دلشاد امشبوز غصّهٔ هجر گشته آزاد امشب
ای شب منم [و] وصال جانان امشببگریخته از زمانه پنهان امشب