دفتر شعر
۲۹۰ شعر در این دفتر
تا چند شوی تو از پی شمع و شرابتا چند دهی بهر بتان دل را تاب
کردیم دل از جمله مسلّم امشبکردیم وداع جمله عالم امشب
جز حق تو بکن جمله فراموش امشبوز جام وصال باده می نوش امشب
زنهار پی طبع هوس پَیمایتتاریک مکن روان روشن رایت
ای دل تو چنان بزی که هشیار شویتا بوک دمی به اهل دل یار شوی
گر قسم تو شادی است غمت نفزایدور زانک غم است او چه شادی زاید
تا در پی آن فزون و این کم باشیسودت همه آن بود که با غم باشی
چون بی خبران مگرد هر دم به دریپادار و زسر مرو به هر درد سری
باطل بینم به سوی کعبه سفرتبی حاصل بینم سفر پرخطرت
عیشی که مهیّاست رها نتوان کردسر در سر یار بی وفا نتوان کرد
خواهی که تو را مراد حاصل گرددمگذار که دل زکار غافل گردد
از شمع وصال کمترک یابی نورما کنت مقیداً بتیه و غرُور
ای دوست تو در جوال افسانه مباشپا بستهٔ دامهای بی دانه مباش
ای دل مطلب زدیگران مرهم خویشخود باش به هر درد دلی محرم خویش
در راه طلب صادق و ذاکر می باشهر جا که روی صافی و صابر می باش
گر دل زتو بگسلد به غم بشکنمشیا از بر خویشتن برون افکنمش
یا رب چه خوش است زلف خم در خم اوو آن عارض چون شیر و می اندر هم او
آنی که فلک با تو درآید به طربگر آدمئی شیفته گردد چه عجب
دردا که درون صفه ما را ره نیستو افسوس که سوی وصل ره کوته نیست
ای دل صفت جمال او نتوان گفتوز مرتبهٔ کمال او نتوان گفت
گفتی که به عقل باش کاین رسوایی استبرجستن و بانگ داشتن شیدایی است
تا قسم من سوخته خود حرمان استیا خود غم عشق درد بی درمان است
آنها که زاصل عقل سرگردانندبر آتش خشم آب حلم افشانند
آنها که سرانند به سرگردانندبا سر زسری خویش سرگردانند