دفتر شعر
۲۹۰ شعر در این دفتر
در دست تکلّف چو اسیری ای دلبر طبع خودت نیست امیری ای دل
زنهار دلا بکوش اگر باخبریکز دست تکلّف تو مگر جان بُبَری
امروز درین زمانه بی یاری بهدر خلق وفا نماند تنهایی به
شمع دل من روی چو شمع تو بس استچون روی تو نیست شمع و شاهد هوس است
گر زانک بر کس نروم روزی چندتا کاشتهٔ خود دروم روزی چند
بی روی توَم زخویشتن دل بگرفتوز درد توَم زمرد و زن دل بگرفت
یکباره زعقل و خردم دل بگرفتوز خیر و شر و نیک و بدم دل بگرفت
آنها که درین راه فلاحی باشندکی یار می و جفت صراحی باشند
این آزادی هزار جان بیش ارزدو این تنهایی ملک جهان بیش ارزد
ای دل تو طربناک نئی حیران باشرنج تو زدانش است و رو نادان باش
ای دل پس زنجیر چو دیوانه نشینبر دامن درد خویش مردانه نشین
آن یار که در سینه جنون دارم ازودر هر مژه صد قطرهٔ خون دارم ازو
هان تا دم دهر در جوالت نکندسرگشتهٔ احوال محالت نکند
جز بادهٔ نیستی دلا نوش مکنجز سلسلهٔ نیاز در گوش مکن
عمری به مراد خود رسیدی، بس کنیکچند به کام خود دویدی، بس کن
ای پیر به طبع تیز گامی تو هنوزواندر طلب مراد و کامی تو هنوز
تا چند می و سماع و ساقی طلبیبا اهل نشاط هم وثاقی طلبی
تو آمده ای به پادشاهی کردنواخویشتن آی ازین تباهی کردن
شرمت بادا ازین تباهی کردنزین ترک اوامر و نواهی کردن
دنیا گذران است به هر بیش و کمیخواهیش به شادی گذران خواه به غمی
گر می خواهی که سرّ اوحی بینیدیده بگشای تا تماشا بینی
سرمایهٔ عمر ابن آدم نفسی استپیرایهٔ ملک جمله عالم هوسی است
تا در نرسد وعده هر کار که هستسودت نکند یاری هر یار که هست
چون هستی تو به نیستی آلوده استغم خوردن نیک و بد او بیهوده است