دفتر شعر
۲۹۰ شعر در این دفتر
در معرض صد سلامتی باهش باشعاشق وش و دعوی کش و محنت کُش باش
چون بر سر و پای من نگه کرد او دوشهم از سر پای گفت ای زرق فروش
صرّاف سخن باش و سخن کمتر گویچیزی که نپرسند تو از پیش مگوی
دم درکش و در خویش سیاحی می کندر عالم ذات خود ملاحی می کن
یا قلب ترید وصله مجّاناهذا هوس و لیته ما کانا
در دست غم عشق نهادم دل راخاص از پی آن پای گشادم دل را
از عقل عقیله گشت حاصل ما راوز فضل فضول گشت منزل ما را
دلدار به دل گفت گرت رغبت ماستاز خاک درم دیدهٔ تو دور چراست
هرگه که غمی ملازم دل شودتیا تنگ دلی تمام مایل شودت
جان بر سر عشق پای فرسود ای دلبر ما در هر حادثه بگشود ای دل
از ذکر تو جز عشق نیاموزد دلوز هجر تو جز صبر نیندوزد دل
ای خاک در تو سرمهٔ دیدهٔ دلیاد تو دوای دل شوریدهٔ دل
در پختهٔ عقل بنگر از دیدهٔ دلتا فایده چیست ای پسندیدهٔ دل
قفلی زده ام زمهر تو بر سر دلتا مهر دگر کسی نگنجد در دل
در فکرت جان راه بیاموز ای دلصد شمع زنور دل برافروز ای دل
روزی زقضای آسمانی ای دلباشد که نکو شود چه دانی ای دل
چون رفت ز روز عمر من آب ای دلزین بیش مگو به لهو بشتاب ای دل
با راهرو گفت خسته می دار ای دلیا ما به امید بسته می دار ای دل
دل را شود از دیده فرو پای به گلوز دست دل و دیده شود خون حاصل
با دل گفتم چیست بگو تدبیرمکز آرزوی وصال تو میمیرم
تا با دل دلبرم دلم دل بنهاددل داده دلم ندید زان رو دل داد
با دل گفتم که این چه زیر و زبری استمیل تو مدام سوی شاهد از چیست
با دل گفتم تو را چه می رنجاندکز فعل تو روی عقل می گرداند
از دل همه ساله درد حاصل باشداز درد گزیر نیست چون دل باشد