دفتر شعر
۱۲۸ شعر در این دفتر
صد بار بگفتم این دل سوخته راکآبی برزن آتش افروخته را
من پیرو طبعم این ضلالت زآن استبی حاصلم از عمر ملالت زآن است
در باغ وجودم چو گیاهی بنماندوز لشکر صبرم چو سپاهی بنماند
گفتم به گه کار به کار آید یاروندر غم عشق غمگسار آید یار
ای دل چه نشسته ای درین ویرانهنزدیک آمد که پر شود پیمانه
افسوس که عمر رفت بر بیهودههم لقمه حرام هم نفس آلوده
دل از پی آب و نان در آتش نبودچون حال پریشان و مشوش نبود
هر پیر که دل به عشرت و لهو سپردیا حرف سکون زتختهٔ لَهو ستُرد