دفتر شعر
۱۲۸ شعر در این دفتر
تا زآینه زنگ را کسی نزدایدممکن نبود که قابل نفس آید
آن باش که دلها به تو مایل گرددتا هرچ بداست از تو زایل گردد
مرد آن نبود که ظاهر آرای بودتا در دل و جان مردمش جای بود
تا با خودم از عشق خبر نیست مراجز بر در دل هیچ گذر نیست مرا
سبحان الله که چه زیانم خود رابر باد هوا همی نشانم خود را
زآن باده که در مجلس آن شاه دهندبی زحمت ساقی به سحرگاه دهند
تا ظن نبری که خوی دد نیست مرایا آلت جنگ یک دو صد نیست مرا
یا در راه او به جان طلب معنی رایا کم بکن از سر زبان دعوی را
می باید ساختن گرت برگ صفاستبا نیک و بد و خرد و بزرگ و کژ و راست
بگذار بدی که در من از وی صد نیستچد بد که مرا امید نیکی خود نیست
گر بر دل تو زعشق او خاکی نیستخاکی و کم از تو در جهان ناکی نیست
چون می دانی که بودنیها بوده استاین پرده دریدن کسان بیهوده است
در حرف وجود جز خرد را مپسندتا هست حریف نیک بد را مپسند
آنها که مرا بنیک می پندارندتخم سره را به جای بد می کارند
حاشا که ره عشق قیاسی باشدیا عاشق او ناشِئ ناسی باشد
دین داری را ز بت پرستی بشناسهشیاری را اگر نه مستی بشناس
فارغ منشین ز راه و اندر ره باشغافل زتو نیست کردگار آگه باش
دی جرعه خور دُردکشان من بودمدر مجلسشان بدین نشان من بودم
چون یک نفس از وجود خود برگذرمخود را به دمی هزار منزل بُبَرم
ای نیک نمای بد مسلمان که منموای کالبد فساد را جان که منم
جز بادهٔ نیستی دلا نوش مکنجز سلسلهٔ نیاز در گوش مکن
در درد اگر طالب درمانی توبیهوده چرا به درد درمانی تو
با خود بینی خاک نیرزد نیکیدانستن بد به خود به از صد نیکی
ای دیده به عیب خویش نابیناییچون است به عیب دیگران بینایی