دفتر شعر
۱۲۸ شعر در این دفتر
با فاقه و فقر همنشینم کردیبی مونس و بی یار [و] قرینم کردی
زین گونه که در نهاد زیر و زبری استاومید بهی نیست که بیم بتری است
نزدیک کسی که عاقل و هشیار استآزردن یک مور و مگس بسیار است
بیگانه و آشنایی خویش تویراحت ده رنج و مرهم ریش توی
تو آلت فعل و در میان هیچ نئیوز فاعل و فعل جز نشان هیچ نئی
خود را تو عظیم کم کسی می شمریدر سرّ خود افسوس که کم می نگری
بر درگه کبریا تو جز شاه نئیدردا که تو خود طالب درگاه نئی
ای دل تو گر از غبار تن پاک شویتو روح مطهّری بر افلاک شوی
گر زانک شنیده ای زمردان دو سه پندهر چیزی را به قدر آن چیز پسند
عمری به غلط سوخته خرمن بودمدر دوستی ات به کام دشمن بودم
گر نفس وجود خویشتن استردییکباره ازین گلخن تن جان بردی
ای دل به وصالش به تمنّا نرسیتا در خاکی به اوج اعلا نرسی
تا بستهٔ جان و خستهٔ تن باشمدر دوستی ات به کام دشمن باشم
گر کافر از آن کسی که او دشمن تستبنگر تو به کافری که اندر تن تُست
ای دل چو به کوی وصل گشتی دمسازدر کوی خرابات خرد را درباز
سربازی کن اگر تو داری سر اوپا داری کن باز مگرد از درِ او
گر صید عدم شوی زخود رسته شویگر در صفت خویش روی بسته شوی
تا بتوانی به طبع خود کار مکنالبته رفیق بد به خود یار مکن
این ره نبرد مگر به سر ناپاکیشوخی، شنگی، قلندری، بی باکی
اسرار ورا اگر نهان خواهی کردخود را به ره عشق عیان خواهی کرد
ره رَو اگر او زراه رَو آگه شدآن کس که زخود برون شد او گمره شد
گر دل نفسی از سر جان برخیزدغمهای نشسته بی کران برخیزد
دل را نفسی زمهر تو نگزیردجز مهر تو جانم زجهان نپذیرد
پروانگکی به پیش شمعی بپریددر گوشهٔ شمع گوشهٔ یک تنه دید