دفتر شعر
۱۲۸ شعر در این دفتر
اندیشهٔ مرگت زچه بگداخت جگرطبّ تو مزاج مرگ نشناخت مگر
جهدی بکنم که دل زجان برگیرمراه سرکوی دلستان برگیرم
اصحاب طلب چون به صفایی برسندخواهند کز آنجا به رضایی برسند
شک نیست از آنجا که طریق خرد استبرپای تو بند تو هم از دست خود است
از بهر شناختن نکو کن خود رازیرا که سزا نکو بود نیکو را
در درد اگر تو از دوا محرومیاندیشه مکن تا تو چرا محرومی
خواهی که بود شاهدت ای مرد علیلمانند سماعیل به نزدیک خلیل
اینجا که منم گر زمنی دور شومدانم به حقیقت همگی نور شوم
در دست سری مدام شیخا پا بستپا بر سر خود نه ار تو را دستی هست
با یار بگفتم به زبانی که مراستکز آرزوی روی تو جانم برخاست
گر نفس شود تمام مقهور از توعقلت گوید که چشم بد دور از تو
چون آتش شهوت آبرویت را برددر معرض هر بزرگ ماندی تو چو خرد
باید که اگر دلت زخود برگرددگرد لب خشک دیدهٔ تر گردد
ای دل چو بسوختی گذر از خامانوز صحبت ناجنس میفشان دامان
ای دل می وصل بی خمارت ندهندبی زحمت دِی هیچ بهارت ندهند
پا بر سر نفس خود نه و سرور باشخرسندی خوی کن و توانگر می باش
خواهی که شود دل مجاهد با توهمرنگ شود فاسق و زاهد با تو
خواهی که نیفتی زفراقش به بلایاری بطلب کزو نمانی تو جدا
دلدار طلب مکن که دلدار نماندبی یار نشین که در جهان یار نماند
صد سال اگر در آتشم مَهل بودبا آتش سوزنده مرا سهل بود
بوی دم مقبلان چو گل خوش باشدبدبخت چو خار تیز و سرکش باشد
هر چند چو خاک ره عَناکش باشیور باد جفای دَهر ناخوش باشی
سرگشته دلت از پی زرع است و حراثتا چند شوی دشمن ذکران و اناث
در راه یقین گمان نباشد کس رابا شک و یقین امان نباشد کس را