دفتر شعر
۱۲۸ شعر در این دفتر
هشیار دلم در آمد از مستیهاشد باخبر از بلند وز پستیها
تا رخت جهان همی بود بر خرِماخالی نبود ز رنج و راحت سرما
خواهی که قدم زنی تو در کوی صفاپیوسته خوری تو آب از جوی صفا
میدان فراخ عمر بی تنگی نیسترهوار نشاط نیز بی لنگی نیست
عاشق چو به کار خویشتن در نگریستدلشاد بشد زنیک و ز بد بگریست
گر عالم را زبهر تو آرایندمگر ای که عاقلان بدو نگرایند
زین مرتبه و قاعدهٔ بَردابَردایمن منشین ز دولت کرداکرد
آنها که زدام بُت پرستی جستندبردل در نیستی و هستی بستند
هرگه که دل از بند جهان برخیزدغوغای غم از حریم جان برخیزد
دنیا مطلب تا همه دینت باشددنیا طلبی نه آن نه اینت باشد
از آخر عمر اگر کسی یاد کندشرمش بادا که خانه آباد کند
ناساخته کار این جهان ساخته گیرچون ساخته شد پاک برانداخته گیر
عمر از پی افزودن زر کاسته گیرگنجی به هزار حیله آراسته گیر
در بندگی ات دیو و پری صف زده گیروندر دل تو هر آنچ رفت آمده گیر
علم عُلوی و سُفلی آموخته گیرواموال جهان جمله تو اندوخته گیر
در مملکت جهان فریدون شده گیروز گنج و زر و خواسته قارون شده گیر
زین گلبن عمر تازه گلها چده گیروین روز گذشته گیر و شب آمده گیر
کارت همه در جهان بسامان شده گیربر کام هوای خویش سلطان شده گیر
ایوان سرای خویش برداشته گیروآن سقف بر آسمان برافراشته گیر
ای دل همه کار تو به بالا شده گیراسباب تو یک هفته مهیّا شده گیر
با صولت جمشید و فریدون شده گیربا ثروت و با مال چو قارون شده گیر
از آتش حرص و آز تا چند نفیرای آب ز روی رفته پندی بپذیر
جهدی بکن ار پند پذیری دو سه روزتا پیشتر از مرگ بمیری دو سه روز
در دایرهٔ نقطهٔ پرگار جهانکس نیست که هست آگه از کار جهان