دفتر شعر
۴۸ شعر در این دفتر
گر معترفی به زشتخویی نیکیگر عیب کسی دگر نجویی نیکی
ای دل زنفاق درگذر تا برهیبر صدق همی دار نظر تا برهی
آخر نه به عالم آدمی زآن آمدکاو همچو بهایم خورد و آشامد
هر چند که از دست تو آید که کنیبر هیچ کسی جفا نباید که کنی
در راه نفاق اگر بتی بتراشیدر پیش نهی و جان برو می پاشی
چون گل به میان خار می باید زیستبا دشمن دوست وار می باید زیست
مردم نشود به گوش و چشم و بینیمردم آن است کزو نکویی بینی
سنّت کردی فریضهٔ حق مگذاروآن لقمه که داری از کسی باز مدار
گر عاقلی آزاد شو از بند هوسدر راه خدا خرج کن این یک دو نفس
آزار طلب مکن که آزار این استبگذار خرابی که خرابات این است
دلداری کن اگر دلی داری توهر دل که به تو رسد نگه داری تو
هر تن که سرشت بد بود محضر اوناچار همان بدی بکوبد در او
از حاصل کار این جهانی کردنمی کن ز بهی آنچ توانی کردن
گفتن دگر است و آزمودن دگر استوز رشتهٔ خود گره گشودن دگر است
هان تا نکنی هرآنچ بتوانی کردبس کینه کش است روزگار ای سره مرد
خواهی که تو را هرآنچ نیکوست بودبدخواه تو جمله بی پی و پوست بود
ای آمده گریان زتو خندان همه کساز آمدن تو گشته شادان همه کس
اینجا اگر اندکند و گر بسیارندهم از پی آنند که تخمی کارند
بس خون جگر که مرد را خورده شودتا بیش بدی با دگران بُرده شود
دل گرچه به بد گرایدت، نیکی کناز بد چه گره گشایدت، نیکی کن
آن به که دلت زهر بدی پرهیزدگل کار که ارخار بکاری خیزد
تا گرد بهانه خواجه تا کی گردیاز گرم رَوان خوب نباشد سردی
بیشی مطلب زهیچ کس بیش مباشچون مرهم و موم باش و چون ریش مباش
کاریت که از بهر خدا فرمایندنیکی کن تا جمله تو را فرمایند