دفتر شعر
۴۸ شعر در این دفتر
تا چند بری به بدگمانی گفتنبد باشی اگر نیک ندانی گفتن
گر باخبری زدل دل آزار مباشپیوسته به طبع خود گرفتار مباش
در دیدهٔ دیده دیدهٔ دیده بپوشتا زهر تو قند گردد و نیش تو نوش
بامدعیان چو آب و آتش مامیزچون باد زخاک تا توانی برخیز
گر بر سر دریا نه سبک تر زخسیدانم زچه در پی هوا و هوسی
هر زخم که بر سینهٔ غمناک آیداز تیغ زبانِ نفس ناپاک آید
ای دل باید که تو جفاکش باشیخاک پی خلق را تو مفرش باشی
هر کاو به جمال سروری مشتاق استسرمایهٔ او مکارم الاخلاق است
در خوی خوش است عیش خوش کز جان استور عیشی هست غیر ازین سرد آن است
خوی خوش تو بهار و باغ تو بس استعلم و عملت چشم و چراغ تو بس است
تا ظن نبری که شاهدی روی خوش استیا راحت جان عاشقان بوی خوش است
گر قرب خدا می طلبی خوش خو باشوندر حق جمله خلق نیکو گو باش
نفس تو و خوی بد اگر برگرددمقصود دو عالمت میسّر گردد
در مهرهٔ عشق باختن با دگرانچون شیر و شکر گداختن با دگران
ای دوست اگر بهشت را داری دوستیک نکته بیاموز که آن سخت نکوست
می باید ساختن گرت برگ صفاستبا نیک و بد و خرد و بزرگ و کژ و راست
او را خواهی دل به غمش یکتو کناز بد ببُر و هر چه کنی نیکو کن
هر چند که هست خار همپایهٔ گلشاید که بود همیشه همسایهٔ گل
هر چند مرا قصد سلامت باشددر من زهمه خلق ملامت باشد
هرگه که نظر از سر سودات افتدلابد حرکتهات نه برجات افتد
از عالم دل اگر نشانی بدهیمخود را زهمه غمان امانی بدهیم
اندر ره عشق هر که دارد گذریبا خود نکند به هیچ وجهی نظری
ای رای تو مردمی و احسان کردنخوی تو مراعات غریبان کردن
زان پیش که من شیفته رسوا گردموندر مجلس چو نقل رسوا گردم