دفتر شعر
۲۹۳ شعر در این دفتر
تا کی گویی که راه حق باریکی استدوری تو زکار ورنه ره نزدیکی است
گر عاشقی ای سرزدهٔ عشوه پرستاز عربده ها کو که کند عاشق مست
آن کس که حریف عشق باید پیوستدایم زشراب بیخودی باشد مست
در عشق اگرچه شور و شر بسیار استبودن بی عشق رهروان را عار است
چشم همه اشک گشت و چشمم بگریستدر عشق تو بی چشم همی باید زیست
مقصود من از جمالت ای جان نظری استاین خود نبود چو...............ی است
بی عشق دوان است دلت از چپ و راستتا عشق نباشد نشود کار تو راست
آن کس که به سالوس و هوس مغرور استاز حضرت عشق بی گمان مهجور است
عشق تو و بس همنفس من این استواندر همه عالم هوس من این است
اندر ره عاشقی کما بیشی نیستبا هیچ کسی زمانه را خویشی نیست
در بادیهٔ عشق دویدن چه خوش استوز عیب کسان نظر بریدن چه خوش است
عشق است که جمله زینت مردمی استمحروم شدن زعشق نامحرمی است
جز در دل و جان عاشقان جای تو نیستواندر سر و عقل جز تمنّای تو نیست
از لذت عشق در جهان خوش تر چیستجز جان دادن درین میان خوش تر چیست
این خوش پسران که در غمم می دارندجان تو که هردم به دمم می دارند
در عالم عشق صادقی باید کردبا هر چه رسد موافقی باید کرد
عشّاق دمی زقید هجران نرهندتا کام به زیر گام خود در ننهند
عشق آمد و صد گونه پریشانی کرددر چهرهٔ دل هزار ویرانی کرد
از دل خبری دیدهٔ غمّاز آوردواندوه زساز رفته ام باز آورد
در عشق مرا زجان و تن نامی ماندشد بسته زفان و زان سخن نامی ماند
عشّاق به جان و دل غمت درگیرندآن روز مباد کز تو دل برگیرند
در عشق سری و سرفرازی نخرندخودبینی و کبر و بی نیازی نخرند
مردان ره عشق تو جانها دارنددر حجرهٔ درد تو نهانها دارند
از عشق تو بوی مختصر نتوان بردجز درد دل و سوز جگر نتوان برد