دفتر شعر
۲۹۳ شعر در این دفتر
در کوی تو سر بر سر خنجر بنهمچون مهرهٔ جان عشق تو در بر بنهم
من لایق سوز درد عشق تو نیمزنهار که من نبرد عشق تو نیم
عشق تو زخاص و عام پنهان چه کنمدردی که زحد گذشت درمان چه کنم
ما شربت عشقت نه به بازی خوردیمسودای تو را نه از هوس پروردیم
تا در سر سودای تو منزل کردیمسوزی است مرا کز آتش دل کردیم
ما عشق تو را به جان و دل بخریدیموز بهر تو از جمله جهان ببُریدیم
در عشق تو من پای زسر نشناسمروز از شب و حنظل ز شکر نشناسم
از عشق شود ادیب عاقل مجنونوز عشق شود عافیت از پرده برون
در عشق درآی و خانه پردازی کنمانندهٔ پروانه سراندازی کن
در عشق اگرت به دل درآید دیدنمعشوق تو را سهل نماید دیدن
ای دل تو به عشق در نبینی بنشینچندت گویم نه مرد اینی بنشین
در معرکهٔ عشق چنان خصم افکنشیران همه روبهند و مردان همه زن
زنهار حدیث عشق در گوش مکنبا یار دگر دست در آغوش مکن
عشق آن صفتی نیست که بتوان گفتنواین دُر به هر الماس نشاید سفتن
گر زانک شراب عشق خواهی خوردنسر در سر کار عشق باید کردن
هرچه آن نبود راست نباید گفتنتا راست حدیث خود بباید گفتن
در دهر کسی نداده از عشق نشانکاین عشق صفایی است به جان گشته نهان
ای عشق تو مایهٔ جنون دل منحسن رخ تو ریخته خون دل من
بگریختم از عشق تو ای سیمین تنباشد که زغم باز رهم مسکین من
ای دل اگرت هنوز می باید ازوباید که کشید هرچه می زاید ازو
اندر ره عشق اگر شوی صادق توبی درد سر نطق شوی ناطق تو
ای دیدهٔ من فدای خاک در توگر فرمایی به دیده آیم بر تو
از شربت عشق تست دل مست شدهدر پای هوای تست جان پست شده
ای دل برو از عقیلهٔ عقل برَهتسلیم شو وز حیلهٔ عقل برَه