دفتر شعر
۲۹۳ شعر در این دفتر
عشق است که کوه را به پستی آردوز کعبه به سوی بت پرستی آرد
آن عیش نباشد که بود بربستهدارد نفسی خوش، نفسی دل خسته
در عشق فدای دلبران باید بودبا هر چه جز اوست سرگران باید بود
عاشق شوی و از دل و جان اندیشیدُردی کشی و زپاسبان اندیشی
گر عاشق صادقی همی کش خواریور معشوقی به خرّمی ده یاری
با دشمن اگر به دوستی سازد کسبا دوست به دشمنی حرام است نفَس
آن شاهد معنوی که جانم تن اوستجان در تن من زصورت روشن اوست
در باغ رخت گر به تماشا گردیماز عقل بری شویم و رسوا گردیم
در خود نگرم زعجر هیهات کنمچون در تو نظر کنم مباهات کنم
دارم سر آنک با سرِ رشته شومبا شاهد چون آب و گل آغشته شوم
دانی که مرا با تو به گاه و بی گاهجز با تو ندارم از چپ و راست نگاه
دانی چه کنی زروی بردار نقابتا رنگ رخت به ماه گوید که متاب
از قند و طبرزد ار فرو بارد آببی چاشنی لبت کجا دارد آب
ای پیش لبت مه چو قصب در مهتابوز روی چو آفتابت اندر همه تاب
هم از رخ تست اگر به مه در نمکی استمه را چه محل که روی تو خود فلکی است
چندانک در آن لعل بدخشان نمکی استظن می نبرد کسی که در کان نمکی است
از خرمن خال تو ختن دانه گکی استوز عشق تو عقل عقل دیوانه گکی است
تا لعل لب تو روی خوبی آراستبا قد تو سرو از سر دعوی برخاست
گفتند جماعتی زبس نادانیبا ماه که رخسارهٔ او را مانی
جانا به جهان گل بدیع آوردیوندر مَه دی فصل ربیع آوردی
آن را که غم آن بت خوشرو باشدکی طالب رنگ گل خوشبو باشد
حُسنی که گواه حسن معبود بودچون حسن بتم زلطف موجود بود
پیش رخ و زلف تو چه مشک و چه قمرپیش لب لعل تو چه شهد و چه شکر
زلفی است چو عنبرتر و مشک تتاررویی است چو صدهزار خروار نگار