دفتر شعر
۵۱ شعر در این دفتر
هر کس که سفر کرد پسندیده شودپیش همه کس چو مردم دیده شود
جز دُرد سفر دلم نمی آشامددل را دگر آبی به جهان باز آمد
اینجا اگرم کار به فرهنگ نشدآخر قدم روان من لنگ نشد
تا در سر من فتاد سودای وداعاز گریه مرا نماند پروای وداع
هر بازو را زور کمان تو کجاستوین سخت کمان چه درخور بازوی ماست
در عشق دل خراب چتواند کردبی خویشتنی صواب چتواند کرد
ای دل به سری پر زهوس چتوان کردنه پایگهی نه دسترس، چتوان کرد
کس مشکل اسرار حقیقت نگشادکس یک قدم از نهاد بیرون ننهاد
رویی نه که از هوای او بگریزمپشتی نه که با فراق او بستیزم
هر چند به دل سوختهٔ درد توَمحاشا که گمان برم که من مرد توَم
رویی نه که پشت جان قوی ماند ازوپشتی نه که روی دل بگرداند ازو
روزیت به مهر من نمی سوزد دلجز آتش کینه می نیفروزد دل
چون سر بنهادیم کلاهی کم گیروز خرمن بی فایده کاهی کم گیر
ما را به خرابات به کس نسپارنددر صومعه نیز زاهدان نگذارند
درمان طلب از طبیب اگر رنجوریدر جهل بمردن نبود معذوری
هر کس که زدردی به دوایی برسدگر صدق نباشد به ریایی برسد
چون نیست [امید] خلق بر وفق مرادآن به که رها کنیم با خلق عَناد
روزی است که دار و گیر خواهد بودنشک نیست که ناگزیر خواهد بودن
ای دل چه گرفته است غم کام تو رااندیشه بکن که چیست فرجام تو را
از گردش گردون که فلک گردان استبس عاقل پرهنر که سرگردان است
مدهوش تو را ترانه ای بس باشدسودای تو را بهانه ای بس باشد
فریاد که آن سرو چمن می خسبدوآن راحت جان انجمن می خسبد
گر نیست دلت شاد به تقصیر و قصوراز بهر چرا به هیچ باشی مغرور
یکچند فلک به کام ما گردان بوداقبال و سعادت مرا دوران بود