دفتر شعر
۵۱ شعر در این دفتر
افسوس که خلق سخت کوته نظرندوز هرچه فروشند یکی جو نخرند
ما اطیب عیشی معه لولاییلولای لما حجبت عن مولایی
جانا غم تو زهر چه گویی بتر استرنج تن و درد دل و سوز جگر است
دل در سر عهد استوار خویش استجان در غم تو بر سر کار خویش است
بر قد دلم راست قبای غم تستشادی به دلم باد که جای غم تست
جان در تن من زنده برای غم تستبیگانهٔ عالم آشنای غم تست
ای دل غم عاشقی تو را تنها نیستسر نیست که سرگشتهٔ این سودا نیست
من با غم عشق تو نباشم جز شادوآن کاو نشود جفت غمت شاد مباد
خواهم که مرا با غم او خو باشدگر دست دهد غمش چه نیکو باشد
در هر نفسی درد سری آرد غمیک لحظه مرا زدست نگذارد غم
در پای تو گردد سر هر گردن پستوز دست تو نالد دل هر تن پیوست
مسکین دل من که رای دارد با غمدر سینه همیشه جای دارد با غم
من در غم عشقت غم عالم نخورمبر کتف کتم باز فلک غم نخورم (؟)
آن کز دل اوست بر دل من هر غممی دید و نمی کرد زمن باور غم
سیر آمدم از غم دمادم خوردنوز بس غم گونه گونه در هم خوردن
غم گفت کزو دو دیده خون باید کردبازو علم صبر نگون باید کرد
دل در غم غم زنش که غم با غم خوردغم نیست که از غم تو غم را غم خورد
بیگانهٔ جان شد دل و خویش غم توقربان دل من است کیش غم تو
سبحان الله چه سخت کاری غم تواز خسته دلم عظیم کاری غم تو
هر جا که غم است زنگ آیینهٔ ماستهر تیر بلا که هست در سینهٔ ماست
مسکین دل برخاسته هر جا که نشستببرید زعقل و در بلایی پیوست
عاقل آن است که سخرهٔ غم نشودهر دم زغم بیهده درهم نشود
هرگه که دلم فرصت آن در جویدکز صد غم خویشتن یکی برگوید
ناجنس حلاوت جوانی بُبَردعیش خوش و حظّ زندگانی بُبَرد