دفتر شعر
۷۳ شعر در این دفتر
هنگام بهار آمد و من بی رخ یاررخساره به خون دیدگان کرده نگار
گل آمد و توبهٔ خلایق بشکستگفتم مشکن که نیست لایق به شکست
شد زنده زمین مرده از لطف بهاروقت طرب است ساقیا باده بیار
ای دلشدگان رخت به بستان آریدچون ژاله سرشک خویش بر گل بارید
گل را چه محل کاو رخ زیبا داردبلبل که بود کاو سر سودا دارد
گل گفت که من ظریف و شهر آرایماز دست چرا فتاده اندر پایم
می گرچه به هر جای لطیف است، مخورمی خوار کن نفس شریف است، مخور
رهوار طرب تاخته گیر، آخر چهبا طبع بسی ساخته گیر، آخر چه
تا چند زنی تو از خیال مستیبر طبل وجود خود دوال مستی
ای خورده شراب از قدح مشتاقیوقت است که معصیت کنی در باقی
رو باده و بنگ را بکن در باقیتا چند ازین دو سفرهٔ زراقی
بی می همه نوبهار عالم دی تستدر صحبت می همه جهان لاشی تست
آبی که خللهای دماغ انگیزداو را چه خوری که آبرویت ریزد
حالی خواهی چنانک حال مرداناز خود به درآ تا نشوی سرگردان
هر کاو زخری سبزک آید خورششبر مرگ مفاجا بود آخر کنشش
این خوش پسران خوی پلنگ آوردندروی چو مه و دل چو سنگ آوردند
آن را بود از سماع کامی حاصلکاو هست زجان به نزد جانان غافل
تا ظن نبری که راه حق بی ادبی استیا کار فغان و یا سر سرشغبی است
خواهی که بری تو گوی میدان سماعبی حال مزن دست به چوگان سماع
رقص آن نبود که هر زمان برخیزیبی درد چو گردی زمیان برخیزی
در عشق زدیده اشک باید سفتندل را زغبار نفس باید رُفتن
در راه طلب دیدهٔ خود را خون کنوآنگاه تو اسرار درون بیرون کن
هر صاحب دل که او بر آلت باشداز دم زدن خویش ملالت باشد
هان تا تو مدام دل به مستی ندهیوز هستی خویش تا نرستی ندهی