دفتر شعر
۷۳ شعر در این دفتر
جانا چو نئی نیک، بدآموز مباشهر لحظه جگر خواره و دلسوز مباش
این سکّهٔ زر بین که به پول افتاده استاوصاف ملک بین که به غول افتاده است
در عالم عشق عقیل کُل مدهوش استجان بر در او چو غاشیه بر دوش است
امشب طرب تمام در دلها نیستیا هست ولی در دل من تنها نیست
امشب زطرب هیچ اثر پیدا نیستور هست مگر در دگری در ما نیست
ما را زطرب نصیب از آن امشب نیستکان دلبر من درین میان امشب نیست
در مذهب ما سماع و مهمانی نیستجز جنبش و جز سکون روحانی نیست
درویش به رقص دست از آن افشاندتا گرد هوس به جانبی بنشاند
عشقت به بهانه ای به سر شاید بردوین دل نه به دانه ای به سر شاید برد
در رقص بتم چو آستین تر می کردصد شیوه شمایلش به هم بر می کرد
عقّال به جز پیروی دل نکننددر عشق به کوی طبع منزل نکنند
در راه میان رهروان فرق بودچرخی که به افراط زنی زرق بود
در راه حقیقتی مجازی شایدوین رقص و سماع ما به بازی شاید
بدبخت کسی بود که خدمت نکندبر نفس ضعیف خویش رحمت نکند
دل وقت سماع بوی دلدار بردحالت به سراپردهٔ اسرار برد
هرگه که مرا سوی تو آهنگ بودآنجا چه ثبات و عقل و فرهنگ بود
جنبیدن درویش مجازی نبودجز بی طمعی و بی نیازی نبود
در مجمع عشق او صلایی بایدوین درد مرا ازو دوایی باید
ای دل به طبیعت نفسی یکتا شووانگه به نظاره ای تو بر بالا شو
بوی دم جان از دم نی می شنوماز صحبت بی نکتهٔ وی می شنوم
ای دل تو ز نی نالَه و افغان بشنودر هفت نوا رموز پنهان بشنو
بی روی تو دل کیست چه کار آید ازوجز ناله که هر دمی هزار آید ازو
بوی دم عشق از نفس نی بشنووانگه صفت عالم لاشی بشنو
بشنو که نی اسرار نهان می گویدسوزی که بود درون جان می گوید