دفتر شعر
۷۳ شعر در این دفتر
نی نکتهٔ عشق را زجان می گویدسرّی است که بی کام و زبان می گوید
سالک چو مدام از خودی خود خیزدنی چون جهلا در حرکت آویزد
با نی گفتم تو را که فریاد زکیستبی هیچ زبان ناله و فریاد زچیست
نی گفت سر نالهٔ من آن دانددر عشق که او زبان لالان داند
نی بر سر آب و جویها می رویدواندر طلب عشق خدا می پوید
هر ناله که نی زپرده بیرون آردسرّی است که اندر دل محزون آرد
ای قول تو چون زنگله در عالم فاشورنه به عراق در خراسان می باش
ما بر لگن عشق سواریم چو شمعنقش همه کس فراپذیریم چو شمع
شمعم که چو خاطرم مشوّش گرددسررشتهٔ جانم همه آتش گردد
شمعی که مبارز است و تمکین داردبر پشت لگن زچابکی زین دارد
شمعا هستی به سوختن ارزانیتا بی رخ معشوق چرا خندانی
ای شمع هوای دلفروزی داریشب زنده هم از برای روزی داری
ای خواجه اگرتو نوش لبها بینیآشفته بسی خواب که شبها بینی
در هستی اگر به عمر نوحی برسیدر هر نفسی زو به فتوحی برسی
خواهی که برین قصّهٔ مشکل برسیوز عالم گل به عالم دل برسی
از کار برفته چونک با کار شویاز هر چه تو کرده ای تو بیدار شوی
دوش از سر خستگی مرا خواب ربودناگه صنمم خیال چون ماه نمود
جا[ئ]ت سلیمان یوم العرض قبّرةٌاتت برجل جراد کان فی فیها
از جهل بود زیره به کرمان بردنیا قطره به نزد آب عمّان بردن
نظمی که به راستی چو وحی اش دانندنتوان کردن به شعر او را مانند
گفتم که دلم گفت پریشان باشدویران زبرای چه برین سان باشد
گفتم چشمم گفت سرابی کم گیرگفتم جگرم گفت کبابی کم گیر
گفتم که منم گفت بکن استغفارگفتم نه منم گفت که شکرانه بیار
آهم چو شنید گفت بر من به دو جواشکم چو بدید گفت هر من به دو جو