دفتر شعر
۴۲ شعر در این دفتر
راه گم کردم، چه باشد گر به راه آری مرا؟رحمتی بر من کنی وندر پناه آری مرا؟
آن نفس را، که ناطقه گویند، بازیابتا روشنت شود سخن گنج در خراب
گر آن جهان طلبی، کار این جهان دریاببه هرزه میگذرد عمر، وارهان، دریاب
ای دل، تویی و من، بنشین کژ، بگوی راستتا ز آفرینش تو جهان آفرین چه خواست؟
این آسمان صدق و درو اختر صفاست؟یا روضهٔ مقدس فرزند مصطفاست؟
مباش بندهٔ آن کز غم تو آزادستغمش مخور، که به غم خوردن تو دلشادست
چرخ گردان روشن از رای منستدور گردون کار فرمای منست
بر آستان در او کسی که راهش هستقبول و منزلت آفتاب و ماهش هست
این چرخ گرد گرد کواکب نگار چیست؟وین اختر ستیزه گر کینه کار چیست؟
مستان خواب را خبری از وصال نیستدلمرده را سماع نباشد چو حال نیست
نگفتمت که: منه دل برین خراب آباد؟که بر کف تو نخواهد شد این خراب آباد
بس که بعد از تو خزانی و بهاری باشدشام و صبح آید و لیلی و نهاری باشد
چمن ز باد خزان زرد و زار خواهد مانددرخت گل همه بیبرگ و بار خواهد ماند
قومی که ره به عالم تحقیق میبرندمشکل به ترّهات جهان سر بر آورند
لاف دانش میزنی، خود را نمیدانی چه سود؟دعوی دل کردهای، چون غافل از جانی چه سود
روزی قرار و قاعدهٔ ما دگر شودوین باد و بارنامه ز سرها بدر شود
دوش از نسیم گل دم عنبر به من رسیدوز نافه بوی زلف پیمبر به من رسید
در پیرزن نگه کن و آن چرخ پرده گرکز چرخ پیرزن کمی، ای چرخ پرده در
سر پیوند ما ندارد یارچون توان شد ز وصل برخوردار؟
زنهار خوارگان را زنهار خوار دارپیوند و عهدشان همه نا استوار دار
میان کار فروبند و کار راه بسازکه کار سخت مخوفست و راه نیک دراز
گر گناهی کردم و دارم، خداوندا، ببخشچون گنه را عذر میآرم، خداوندا، ببخش
چو دیده کرد نظر، دل دراوفتاد چو دلدر اوفتاد، فرو برد پای مرد به گل
مردم نشسته فارغ و من در بلای دلدل دردمند شد، ز که جویم دوای دل؟